شمارهٔ ۵۳ - حکایت
سعدی شیرازیعارفی چشم دل به رویی داشت
خاطر اندر شکنج مویی داشت
پسر زورمند کشتی گیر
شوخ چشمی که بگسلد زنجیر
چند روزش به سعی در سر شد
تا شبی خلوتی میسر شد
دست بردش به سیب مشک آلود
چند نوبت گرفت شفتالود
خواست تا در درون شلوارش
دربرد تیر تا به سوفارش
امردی تندخوی بود و درشت
سخن از تازیانه گفتی و مشت
گفت من تن به ننگ درندهم
روی آزاده بر زمین ننهم
اینک ار قانعی به بوس و کنار
من غلام توام بیا و بیار
گفت راضی شدم بدین پیمان
ای درخت جوان و سرو روان
این قدر بس که در برت گیرم
