حکایت شمارهٔ ۶
سعدی شیرازیشبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد
سریٰ طیف من یجلو بطلعته الدجیٰ
شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا
بنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی
گفتم به دو معنی یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بود
چون گرانی به پیش شمع آید
خیزش اندر میان جمع بکش
ور شکرخنده ایست شیرین لب
آستینش بگیر و شمع بکش
