حکایت شمارهٔ ۱۰
سعدی شیرازیدر عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سری داشتم به حکم آن که حلقی داشت طیب الادا و خلقی کالبدر إذٰا بدٰا
آن که نبات عارضش آب حیات می خورد
در شکرش نگه کند هر که نبات می خورد
اتفاقا به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن از او در کشیدم و مهره برچیدم و گفتم
برو هر چه می بایدت پیش گیر
سر ما نداری سر خویش گیر
شنیدمش که همی رفت و می گفت
شپره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نکاهد
این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر
فقدت زمان الوصل و المرء جاهل
بقدر لذیذ العیش قبل المصٰایب
باز آی و مرا بکش که پیشت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی کردن
اما به شکر و منت باری پس از مدتی باز آمد آن حلق داوودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم کناره گرفتم و گفتم
آن روز که خط شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندی
