حکایت شمارهٔ ۱۱
سعدی شیرازیطفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارد یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیم بر آمدن موی پیش
اما در حقیقت یک نشان دارد و بس آن که در بند رضای حق جل و علا بیش از آن باشی که در بند حظ نفس خویش و هر آن که در او این صفت موجود نیست به نزد محققان بالغ نشمارندش
به صورت آدمی شد قطره آب
که چل روزش قرار اندر رحم ماند
و گر چل ساله را عقل و ادب نیست
به تحقیقش نشاید آدمی خواند
جوانمردی و لطف است آدمیت
همین نقش هیولانی مپندار
هنر باید که صورت می توان کرد
به ایوان ها در از شنگرف و زنگار
چو انسان را نباشد فضل و احسان
چه فرق از آدمی تا نقش دیوار
به دست آوردن دنیا هنر نیست
یکی را گر توانی دل به دست آر
