رباعی شمارهٔ ۱
آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست پنداشت که مهلتی و تأخیری هست گو میخ مزن که خیمه می باید کند گو رخت منه که بار می باید بست
۵۶ شعر از سعدی شیرازی
آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست پنداشت که مهلتی و تأخیری هست گو میخ مزن که خیمه می باید کند گو رخت منه که بار می باید بست
نه هر که زمانه کار او دربندد فریاد و جزع بر آسمان پیوندد بسیار کسا که اندرونش چون رعد می نالد و چون برق لبش می خندد
ای قدر بلند آسمان پیش تو خرد گوی ظفر از هر که جهان خواهی برد دشمن چه کری کند که خونش ریزی از چشم عنایتش بینداز که مرد
شاها سم اسبت آسمان می سپرد از کید حسود و چشم بد غم نخورد لیکن تو جهان فضل و جود و هنری اسبی نتواند که جهانی ببرد
ظلم از دل و دست ملک نیرو ببرد عادل ز زمانه نام نیکو ببرد گر تقویت ملک بری ملک بری ور تو نکنی هر که کند او ببرد