شمارهٔ ۷۰
ساغر کنگاوریدر غربتم شکیب نماند از دیار و یار
افغان ز درد دوری یار و غم دیار
فصل بهار و موسم گل من ز یار دور
دوری ز یار سخت بود خاصه در بهار
جان چون شکیب یابد از آن چشم دل فریب
دل چون قرار جوید از آن زلف بی قرار
دور از رخ تو ای گل باغ و بهار حسن
از خون دل کنار و برم گشته لاله زار
هر دم به قصد من ز کمینی کمان کشد
افغلن ز کینه جویی چرخ ستیزه کار
یا رب امید وصل و غم هجر تا به کی
یا مرگ یا وصال که سخت است انتظار
تاثیر سوز عشق به طور از کلیم پرس
کان شعله ای ز نور بود یا شرار نار
خواهد شدن چو عاقبت از ما جهان تهی
برخیز ساقیا و قدحی پر ز می بیار
منعم مکن ز باده که روز ازل مرا
با سالکان میکده عهدی ست پایدار
ساقی بیار باده که این دور روزگار
نه ساقی و نه باده گذارد نه باده خوار
ناصح به اهل عقل و سلامت رواست پند
بر ما که عاشقیم ملامت روا مدار
بر ما که عشق حکم کند کیف ما یشا
عقل حکیم قاصر جبر است و اختیار
خواهی که پا به فرق جهان از شرف نهی
ساغر مدار دست ز دامان هشت و چار
