شمارهٔ ۵۴
ادیب صابرشکر بارد همی از ناردانش
قمر تابد همی از گلستانش
شکر طعم و قمر نور است طبعم
همه ساله ز وصف این و آنش
کمر بر خیزران بسته ندیدی
یکی برخیز و بنگر در میانش
زمانه رستخیز آورد بر من
ز عشق آن کمر وان خیزرانش
به صورت ماه تابان است لیکن
زچشم من به آید آسمانش
به قامت سرو سیمین است و آن به
که باشد خانه من بوستانش
بدان ماند که بخریدند و بردند
به مصر از چاه کنعان کاروانش
بدان مانم که بوی پیرهن کرد
دو چشم تیره روشن در زمانش
بیامد دوش وز مستی که او داشت
همی پیچید چون زلف آن زبانش
رخش خورشید و می بر کف چو خورشید
ستاره در لب چون ناردانش
چه مشک آمد سر زلفش که هرگز
ندارد آتش عارض زیانش
