شمارهٔ ۱۳ادیب صابررباعیاتروز از رخ تو به روشنایی پیوستشب تیرگی از زلف تو آورد به دستزان کرد مرا عشق شب و روز تو مستکز لشکر روز خود نمی دانم رست