شمارهٔ ۱
نوبهار بدیع بی همتا همتی بذل کرد بر صحرا تا به تاثیر بذل و همت او گشت صحرا بدیع و بی همتا هر کجا گشت همتی مبذول بی گمان نعمتی شود پیدا باد چون زایران به بستان تاخت آنگه از بوی خوش ...

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
نوبهار بدیع بی همتا همتی بذل کرد بر صحرا تا به تاثیر بذل و همت او گشت صحرا بدیع و بی همتا هر کجا گشت همتی مبذول بی گمان نعمتی شود پیدا باد چون زایران به بستان تاخت آنگه از بوی خوش ...
شادم ز دل که عاشق آن زلف دلکش است از عشق عشق اوست که با دل مرا خوش است زلفین او کشم که سر زلف او مرا دلبند و دلفریب و دلارام و دلکش است طوفان ز آب خیزد و تا عاشقم بر او از عشق در د...
ساقی کمی قرین قدح کن شراب را مطرب یکی به زخمه ادب کن رباب را جام از قیاس آب و می از جنس آتش است ساقی نثار مرکب آتش کن آب را بفکن مرا به باده و مست و خراب کن یکسو فکن حدیث جهان خراب...
چون اشتیاق من به تو افزون ز شرح بود ممکن نشد که شرح دهم اشتیاق را از وحشت فراق تو تلخ است روز من اندازه جز خدای نداند فراق را
با باغ گل و باده گلگون ما را چون دید حسد نمود گردون ما را گرماش ز باغ کرد بیرون ما را سردابه گزید باید اکنون ما را
رخ تو ارغوان باغ جان است غم تو حلقه گوش جهان است کلاه عشق تو بر فرق عقل است شراب مهر تو در جام جان است خیال بی غمی از چشم عالم ز حسن آشکار تو نهان است دل بیمار ما را از لب تو هوای ...
فلک بدعهد و بس نااستوار است همه کار جهان ناپایدار است هوایی دارد و آبی زمانه که با طبع جهان ناسازگار است
دارم سر آنکه امشب آیم به برت تا لب به لبت بر نهم و بر به برت تو پای نهی ز ناز بر چشم ترم من سر نهم از نیاز بر خاک درت
لطف خدای جمله کمالات خلق را یک جای کرد و داد بدو نام مصطفی
سرو سیمینی و بار سرو سیمین آفتاب جفت لاله ماه داری جفت نسرین آفتاب آفتاب و ماه جفت لاله و نسرین که دید یا کسی دیده ست بار سرو سیمین آفتاب هیچ کس را نیست جز زلفین دلبند تو را چون بخ...
چون زلف تو بی قرارم از عشقت چون چشم تو با خمارم از عشقت زان روی که برگ لاله را ماند دل سوخته لاله وارم از عشقت زان زلف چو روزگار شوریده شوریده روزگارم از عشقت بارم ندهی و من ز دلتن...
جهانی منم بی نصیب از جهان ز روی مثابت ز رای مصیب که را داری اندر جهان جز مرا جهانی ز مال جهان بی نصیب
دلبر که به کام دل سفر کرد و برفت ما را لب و دیده خشک و تر کرد و برفت دیدار عزیز را به یک عزم سفر از دیده و جان عزیزتر کرد و برفت
معشوقه طرفه طرفه نماید گل از رخان وز مشک نافه نافه گشاید بر ارغوان زان طرفه طرفه طرفه فروشان همه خجل زین نافه نافه نافه گشاید همی دهان خالش چو دانه دانه سپنداست زیر زلف زلفش چو حلق...
ز روزگار حذر کن ز کردگار بترس وگرت بر همه آفاق دسترس باشد چو روزگار برآشفت و کردگار گرفت زوال دولت تو در یکی نفس باشد نه کردگار به تدبیر خلق کار کند نه روزگار به فرمان هیچ کس باشد
ذوق عشقت کاشکی جانا نمی دیدی دلم یا تن کاهیده من تاب هجران داشتی
روزگار نوبهار آید همی غمگنان را غمگسار آید همی وقت شادی و نشاط آید همی نوبت بوس و کنار آید همی باغ پر گل گشت و هر ساعت ز ابر برسر گلها نثار آید همی با صبای مشکبار و بوی گل مشک پیش ...
ای بسا کس که دینش ویران است ورچه کرده است خانه آبادان شادمانم از آنکه هست مرا دین آباد و خانه ویران
مرا دلی است که دعوی کند به عشق همی چه دل بود که ندارد به عاشقی دعوی دلم اسیر غم عشق و من اسیر دلم کسی به جز من اسیر اسیر باشد نی اگر چه عشق سر رنج و مایه بلوی است دل من است همه سال...
ای اختیار دین و سخا اختیار تو تو افتخار خلق و به خود افتخار تو حاصل شود مراد دو عالم به یک نظر آن را که دید طلعت تو روز بار تو ایزد گواست بر من و بر اعتقاد من کز اعتقاد پاک منم دوس...
ربوده ای زمن ای گل لباس برنایی تویی که جز دل و جان عزیز نربایی زمن جز آنکه هوای من است نستانی به من جز آنکه بلای من است ننمایی سودا موی مرا تا بدل زدی به بیاض بیاض رست مرا در سواد ...
ای یافته از روی تو و رای تو دنیا حسنی و جمالی و شکوهی و بهایی از فهم تو و فکرت تو بر فلک طبع نوری و شعاعی و فروغی و ضیایی احوال مرا نزد تو دانی که نباشد شرحی و بیانی و دلیلی و گوای...
نز خلق هیچ کار مرا استقامتی نز هیچ دوست شرط وفا را اقامتی از چرخ بی ثبات و زخورشید بی نوال دارم چو ذره شخصی و چون چرخ قامتی نه اشک میغ را چو بنانم عذوبتی است نه حد تیغ را چو زبانم ...
ای سعد کرده فال مرا نامه هایی تو اسمای روزگار و من بنده سعد تو بر نامه تو عاشق زارم بدانکه هست لفظش چو بوسه تو و خطش چو جعد تو