شمارهٔ ۴۰
بت سرو قدی و سرو سمن بر نگار سخن گوی و ماه سخن ور قد و عارض توست شمشاد و لاله لب و بوسه توست یاقوت و شکر سرین تو و عشق من هست فربه میان تو و صبر من هر دو لاغر من از پای تا سر ز عشق...

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
بت سرو قدی و سرو سمن بر نگار سخن گوی و ماه سخن ور قد و عارض توست شمشاد و لاله لب و بوسه توست یاقوت و شکر سرین تو و عشق من هست فربه میان تو و صبر من هر دو لاغر من از پای تا سر ز عشق...
ای سپه عشق تو بر ما زده صبر و دل ما همه یغما زده جان من از عشق تو لرزان شده همچو تن مردم سرما زده بر من بیچاره نبخشی و من جز به رضای تو نفس نازده روی تو دیبا و مرا آرزوست بوسه بران...
ای دریغا که عهد برنایی عهد بشکست و جاودانه نماند از زمانه غرض جوانی بود لیکن از گردش زمانه نماند آب معشوق را زمانه بریخت کآتش عشق را زبانه نماند زان همه عیش ها که ما کردیم بهره ما ...
افتادن دندان تو ای بدر منیر داده ست دو گلبرگ تو را رنگ زریر چندین چه کشی زبهر دندان تشویر از یک صدف ای نگار یک در کم گیر
چه حلقه هاست بدان زلف تابدار اندر چه غمزه هاست بدان چشم پرخمار اندر ز غمزه هاش تباهی به هوش و عقل اندر ز حلقه هاش سیاهی به قیر و قار اندر چه قندهاست در آن لب که لب همی خایند بتان ز...
شب شنیدستی ز روز آویخته ماه دیدستی ز مشک انگیخته لاله پیش روی نرگس صف زده گرد مرجان گرد عنبر بیخته این همه بر روی زیبا روی اوست عاشقان را رنگ عشق آمیخته این ز ماه آویخته عنبر مراست...
اگر مروت و جود است در جهان موجود چرا ز هر دو به حاصل نمی شود مقصود گمان برم که دراین روزگار تیره چو شب بخفت چشم مروت بمرد مادر جود ز سیر هفت ستاره دراین دوازده برج به ده دوازده سال...
گر چنگ تو نیست بلبل ای چنگ نواز چون با گل رخسار تو گوید همه راز آن بلبل و گل چرا همی دارد باز از دیده من جمال و از گوش آواز
زنایبان رخ و چشم و زلفت ای دلبر یکی گل است و دوم نرگس و سیوم عنبر رخ تو راست ز سلطان نیکویی سه لقب یکی بدیع و دوم درخور و سیوم دلبر همیشه در سر زلفت مجاورند سه چیز یکی شکنج و دوم ح...
ماه را ماند رخش ناکاسته زلف چون شب ماه را آراسته سرو بالایی که چون بالای او باغبان یک سرو ناپیراسته تا مرا سودای آن مه در سر است ماه را مانم ولیکن کاسته در نشست و خاست چون سرو است ...
قرب یک ماه شد که در شب و روز چشم من ماه و آفتاب ندید اندر آن خانه ام که در همه عمر هیچ جغدی چنان خراب ندید ز آتش دل کباب شد جگرم ز آتش دل کسی کباب ندید تا در این خانه ام ز بیداری د...
ای حق رخت فریضه در گردن روز شبهای تو خیمه زده بر دامن روز خط چو شبت گرفت پیرامن روز بر باد مده به قول شب خرمن روز
ای رخ و زلفین تو در فتنه دام روزگار کرده ام در عشق تو دل را به کام روزگار روزگار ار روز و شب باشد رخ و زلفین تو روزگاری دیگرند ای من غلام روزگار لاجرم چون روزگار از جور ناسایی دمی ...
گر به دو رخ فتنه نظاره ای درد دلم را به دو لب چاره ای آینه در پیش تو بینم مگر پیش رخ خویش به نظاره ای در دل من عارضه عشق توست تا تو بدان عارض و رخساره ای اختر وصلم ز تو تاری چراست ...
رسید نوبت پیری و رفت برنایی دل از نشاط و طرب نا امید باید کرد سرم سپید شد و نامه از گنه سیه است به آب توبه سیه را سپید باید کرد
ای روز و شب از زلف و رخت یافته ساز چون روز و شبم ز عشق تو با تک و تاز ترسم چو گسستم از شب و روز تو راز چون روز و شب رفته به من نایی باز
خمار داد سرم را به چشم نیم خمار ز من ببرد به زلفین بی قرار قرار اگر به می لب و رخسار او نسب دارد چرا که در دل من جای ساخته است خمار وگر قرار دل من دو زلف او بردند چرا شدند زمن بی ق...
سپهر نیکویی را مهر و ماهی جهان بدخویی را سال و ماهی چنین در نیکویی تا کی فزایی چرا از بدخویی لختی نکاهی نه بی وصل تو روزم را سپیدی ست نه بی هجرت گلیمم را سیاهی دو لب داری که بردند ...
عالم که خوردنش همه غم باشد از جهان بهتر ز جاهلی که نعیم جهان خورد گرچه غذای جغد شود سینه تذرو به زو همای اگرچه که او استخوان خورد
ای روز سپید را به روی تو نیاز زلفت چو شب عاشق بی سیم دراز تا نیست شبم با شب و روز تو به راز آنم که شب از روز نمی دانم باز
زهی در غمزه چون هاروت ساحر به نور چهره همچون زهره زاهر به چهره جسته ای آزار زهره به غمزه برده ای بازار ساحر جمالت عنصر حسن است و در حسن نشد مثل تو موجود از عناصر جفا از طبع تو رسمی...
تنگ است مرا دل ز غم تنگ دهانی چون موی شدم در هوس موی میانی از خون جگر چهره من لاله ستان است تا دورم از آن چهره چون لاله ستانی ای داده مرا وصل تو هر ساعت سودی دارم ز فراق تو به هر ل...
فر جوانیم به هزیمت نهاد روی تا روز پیری آمد و بر من سپه کشید پیری که سوی توبه و طاعت کشد مرا به زان جوانی ای که مرا در گنه کشید
گر شب چو دراز گردد ای مایه ناز تن را به فغان آرد و دل را به گداز چون است دلم را به دو زلف تو نیاز گر نایب زلف توست شبهای دراز