شمارهٔ ۴۶
چو کهربا شد برگ و چو لعل گشت عصیر گره گره چو زره شد ز باد روی غدیر مشعبدی کند اکنون خزان همی به درست که وصف حال جهان را همی کند تغییر ز مرغزار برون کرد حله کمسان ز جویبار برآهیخت ج...

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
چو کهربا شد برگ و چو لعل گشت عصیر گره گره چو زره شد ز باد روی غدیر مشعبدی کند اکنون خزان همی به درست که وصف حال جهان را همی کند تغییر ز مرغزار برون کرد حله کمسان ز جویبار برآهیخت ج...
از مشک ناب سلسله بر مه فکنده ای ما را به مشک و سلسله از ره فکنده ای در عشق تو چو پشت مه نو خمیده ام تا تو ز مشک سلسله بر مه فکنده ای در سیم چاه داری و مسکین دل مرا در چه فکنده ای ت...
چون همه روی زمانه سوی جفا بود محتشمان عادت زمانه گرفتند گر خرد از کارها میانه گزیند چون ز همه فضلها کرانه گرفتند
مرغی که چو ماهیش به آب است نیاز از نسبت بط نی چو بط سینه فراز در آب همی رود همه روز دراز چون توده خاک دید بر گردد باز
امارت گرفت افتخاری دگر فرستاد دولت نثاری دگر زیادت شد از بهر فتح و ظفر به میدان مردان سواری دگر سپهر و ستاره بدین بزمگاه ازین به نکردند کاری دگر به ایزد کزین خوبتر روزگار ندیده ست ...
ای باد صبحدم دم عیسی و مریمی کاندر دلم ز بوی تو شد زنده بی غمی عیسی نه ای و عاشق می خواره را به صبح جان آید از تو در تن شادی و خرمی هر صبحدم نسیم توام جان نو دهد گویی که بر تنم دم ...
جوانی برون رفت و پیری درآمد روا دارم ار با من آرام گیرد بترسیدمی گر بمردی جوانی کنون می بترسم که پیری بمیرد
از دیدن خلق دیده بی دوست بدوز وز صحبت بی دلی ز دل کینه بتوز ماننده ابر و شمع از این پس شب و روز بی دیده همی گری و بی دل می سوز
روزه رفت و رسید عید فراز عود پیش آر و کار عید بساز رمضان را پدید گشت انجام خیز تا خرمی کنیم آغاز روزه از تاختن فرود آسود ساقیا با شراب و جام بتاز آتش محتسب فرو مرده است ای مغنی بلن...
گشتم از هجر او نزار چو نی وعده وصل او ندانم کی او بت دلبرست و نیست مرا هیچ کاری به جز پرستش وی ای بهاری که بی هوای بهار روی تو گل دماند اندر دی گر گل است از دو عارض تو خجل چون ز مژ...
از اهل این زمانه پریشان شده ست طبع نظم نکو به طبع پریشان نمی رسد سیمرغ گشته اند کریمان مگر که نیز چشم طمع به طلعت ایشان نمی رسد
گفتم که یک امروز دل من بفروز وامی که مرا بر دو لب توست بتوز صد بار مرا بسوخت آن عاشق سوز از بهر سه بوسه زآن دو لب در یک روز
بسته است رنگ روی مرا بر میان خویش کرده سرشک چشم مرا در دهان خویش گر بر میان ستم کند از بستن کمر بر من همان کند که کند بر میان خویش از بس که هست یاد لبش بر زبان من یابم حلاوت لب او ...
به روی توام دل گشاید همی گرم زلف تو دل رباید همی لب توست درمان درد دلم دلم سوی او زان گراید همی همه سود من هست در وصل تو فراق توام زآن گزاید همی شراب آر خیز ای دلارام یار که هشیار ...
دوستانی که مر مرا بودند همه در زیر خاک خاک شدند دست من بی عطا از آن مانده ست که همه معطیان هلاک شدند
رای طربم نیست ز رای سفرش خوابم سفری شد از بلای سفرش یارب به که نالم از عنای سفرش یارب چه جفا کنم به جای سفرش
رخ تو شحنه خوبی شده ست و زلف نقیب گل جمال تو را خار غمزه تو رقیب دلم بماند به زندان عاشقی محبوس ز قصد شحنه غمز رقیب و جور نقیب غریبم از تو و این را سبب نعیب غراب غراب را چه غرض بود...
تا آب دلبری و ملاحت به جوی توست جانم ز عاشقی همه در جست و جوی توست گر میل آبها سوی دریا بود همه امروز میل آب ملاحت به جوی توست روی تو آب روی همه نیکوان ببرد وین آب چشم من همه زان آ...
گر باده با مشافهه دوستان خوش است جای چمانه بر چمن بوستان خوش است گل های بوستان چو رخ دوستان ماست پس بوستان ما ز رخ دوستان خوش است گیتی جوان شد از سر و پیری گرفت می مجلس به زیر سایه...
همه از عشق زندگانی خویش دوست می داشتم جوانی را پیری آمد و زو بتر به جهان دشمنی نیست زندگانی را
ای مایه هر لطافت ای در خوشاب از هر سخنی چو آتش تیز متاب گر آتش و آب خوانمت هست صواب پاکیزه چو آتشی و بایسته چو آب
دلم عاشق شدن فرمود و من برحسب فرمانش در افتادم بدان دردی که پیدا نیست درمانش پریشان زلف دلبندی دلم بربود و هر ساعت پریشان کرد حالم را سر زلف پریشانش قرار و خواب و شیرینی ز جان و چش...
بگردان روی دل از فکرت بد که بد کردن نه کار بخردان است بدی اندیشه کردن در حق خلق بدی کار تو در وی نهان است کسی که نیکی اندیشد به هر کس به نیکی در جهان صاحب قران است برو نیکی کن و از...
هر شب ز غم هجر تو رنجورترم وز باده هجران تو مخمورترم وآن روز که گویم به تو نزدیکترم چون نیک نگه کنم بسی دورترم