شمارهٔ ۵۶
ای اوج چرخ قصر معالیت را شرف اسلام و دین گرفته به تو نصرت و شرف بر خاتم شرف نسب پاک تو نگین واندر جهان ز خاتم پیغمبران خلف نام تو نعت صورت و فعل تو آمدست چونین بود بلی چو پیمبر بود...

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
ای اوج چرخ قصر معالیت را شرف اسلام و دین گرفته به تو نصرت و شرف بر خاتم شرف نسب پاک تو نگین واندر جهان ز خاتم پیغمبران خلف نام تو نعت صورت و فعل تو آمدست چونین بود بلی چو پیمبر بود...
روشن شود دو دیده چو بینم خطاب تو من در خطاب و خط تو زان دارم اعتقاد تا از سواد خط توام نور یافت چشم باور شد آن حدیث که النور فی السواد
روی تو ز خورشید همی دارد ننگ خورشید نخوانمت که گردی دلتنگ خورشید ز رخسار تو می گیرد نور یاقوت ز خورشید بدان گیرد رنگ
دلم را دیده عاشق کرد عاشق که دل را عشق لایق بود لایق مراد از دیده معشوق است معشوق دلم پیوسته عاشق باد عاشق بدان دلبر سپردم دل که دارد جمالش جمله حسن خلایق تو گویی دیده را دیدار خوب...
بیار ای ساقی خورشید چهره میی کو صفوت از خورشید دارد چه خورشیدی کزو چون خورد مفلس تو گویی نعمت جمشید دارد
دلبر که بدو بود مرا مرهم دل بگرفت کم من و نگیرد کم دل با صبر توان نشست در ماتم دل کو صبر که دست گیرد اندر غم دل
در این برف و سرما چه چیز است لایق شراب مروق رفیق موافق رفیق موافق شراب مروق عزیزند هر روز و هر وقت لایق یکی باده ای خواه چون روی عذرا بر این ابر بارنده چون چشم وامق گر از برف چون ر...
سرشکی کز غم معشوق بارم همه رنگ لب معشوق دارد شنیدستی به گیتی هیچ عاشق که از دیده لب معشوق بارد
رخسار تو را به تحفه نپسندم دل آن به که به زلفین تو در بندم دل این بود صوابم چو درافکندم دل کز هر که به جز تو بود برکندم دل
گر نبودی ماه را بر آسمان هر مه محاق ماه خواندندی تو را خلق زمین بر اتفاق آسمان از دیده من در حسد باشد که هست از جمال تو مراد در دیده ماه بی محاق ماه اگر بر آسمان باشد من اینک بر زم...
ای کریمان بلح و ممدوحان جودتان زفتی از زمانه ببرد مدحتان گفتم و عطا دادید نجمی راوی از میانه ببرد
ای ترک چو گل بخند و چون سرو ببال کز بهر گل و سرو تو دارم دل و مال گر سال تو خردست بزرگی به جمال مقصود ز عشق تو جمال است نه سال
نماز شام چو کرد آن لطیف کودک خوب به عزم راه نشاط رکاب و رای رکوب شبم دو شد که دو خورشید در یکی ساعت مرا غریب بماندند و کرد رای غروب سپهر و مهر چو او پای در رکاب نهاد خجل شدند هم از...
آب رویم برده ای و آتش اندر من زده من چو داغ از داغ عشق تو در آتش تن زده آینه بردار و بنگر تا ز روی و موی خویش آتشی با دود بینی آتش اندر من زده خرمن صبرم بدان بر باد شد کز زلف تو تو...
روی من چین از فراق آن نگار چین گرفت عیش من تلخی ز عشق آن لب شیرین گرفت این دل ناشاد من زان زلف چون شمشاد او آن همی گیرد که فرهاد از غم شیرین گرفت گر در آتش هیچ کس مسکن نگیرد پس چرا...
اهل عطا کسی است که فضلی بود در او نبود هر آن عطا که بدین کس دهی خطا ناکس بود کسی که در او هیچ فضل نیست ناکس بود کسی که به ناکس دهد عطا
از غمزه تو تیر بلا پیکان یافت وز نام تو نامه جفا عنوان یافت در تو ز جفا هر چه فلک جست آن یافت با دست حنا بسته وفا نتوان یافت
دی غریوان شدم به سوی وثاق بر وصال اختیار کرده فراق دلم اندر هزاهز هجران روحم اندر کشاکش احراق طرب از طبع من گسسته وطن رنج در روح من گرفته وثاق روز دیدم همی گریخت ز شب هم بران گونه ...
زهی یافته دین و دولت زتو صفایی که گردون زاختر نیافت زاولاد آدم دو کس ماند و بس که از کان جود تو گوهر نیافت یکی آنکه مادر هنوزش نزاد دگر آنکه عهد تو را درنیافت
مرغزاری کاندر آن باشد گذر یکسر تو را چشمه حیوان شود هر چشمه آن مرغزار
گهی حریف خلافی گهی رفیق وفاق نه بر طریق وصالی نه بر طریق فراق نه بر وصال ثبات و نه در فراق صبور نه با جفات قرار و نه با وفا میثاق گهی به خشم به تریاق بر فشانی زهر گهی به صلح به زهر...
بدین زمانه که ما اندر او گرفتاریم بزرگ و خرد همی ذل یکدگر جویند اگر به مرگ یکی را زما عزیز کنند به جای مرثیه شاید که تهنیت گویند
ای گنبد بر رفته ز تو پست شدم جز جور ندیدم از تو تا هست شدم ای ساقی غم ز جام تو مست شدم رو دست ز من بدار کز دست شدم
ای در حسد چشم تو هاروت به بابل من در هوس زهره و هاروت تو بیدل با چهره تو سایه بود تابش زهره وز غمزه تو مایه برد جادوی بابل ماهی و منت ساخته منزل ز دل و جان مه را صنما چاره نباشد ز ...