شمارهٔ ۶۱
مردم جاهل محل علم نداند مردم بی اصل نام نیک نجوید هر که دلش نیک نیست جز به ضرورت هیچ کسی را زبانش شکر نگوید

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
مردم جاهل محل علم نداند مردم بی اصل نام نیک نجوید هر که دلش نیک نیست جز به ضرورت هیچ کسی را زبانش شکر نگوید
دارم سر آن کز خط تو سر نکشم چه کنم که جفای چون تو دلبر نکشم از تو به جفا دست همی درنکشم وز چاه زنخدان تو دل برنکشم
جز با لب نوشین تو نوشم نشود مل جز با رخ رنگین تو رنگم ندهد گل هر گه که تامل کنم از روی و لب تو در چشم من و جان من آیند گل و مل گر چشم و لبم بی لب و روی تو بمانند هرگز به گل و مل نک...
آنها که بپرسند و ببخشند مرا چیز از من به زبان و قلم و شعر بترسند پس چونکه بترسند زشعر و قلم من آنها که مرا چیز نبخشند و نپرسند
هم رنگ عقیق است لب جانانم دیدار لطیف او فزاید جانم از دیده به اشک اگر عقیق افشانم آن را سبب از عشق عقیقش دانم
آمد ز حوت چشمه خورشید در حمل بنگر که در حمل چه عجایب کند عمل از برف سرد سبزه خرم دهد عوض وز بانگ زاغ نغمه بلبل کند بدل گویند بلبلان بدل مطربان سرود خوانند قمریان عوض شاعران غزل باد...
ندارم امید بهی زین زمانه که عمرم همه در امید بهی شد جهان از لییمان تهی به ولیکن به ناکام ما از کریمان تهی شد
چون آتش اگرچه از هوا برگذریم وز آب روان اگرچه پاکیزه تریم هم خاک شویم از آنکه خاکی گهریم بادست جهان باده بده تا بخوریم
دهان خزینه گوهر شده ست و گوش صدف زنظم و نثر تو ای خواجه امام اجل گه روایت شعر تو راویان تو را همه دهان ز گهر باشد و زبان ز عسل گر آسمان برین خوانمت روا باشد که هست لفظ تو را رتبت ع...
نه طالعی که امانم دهد ز خشم خدا نه نعمتی که بدو خلق را کنم خشنود شده ست معصیت و مفلسی بضاعت من بدین بضاعت ناقص چه سود خواهد بود
هر چند درآب دیده غرق است تنم از آتش دل سوخت زبان در دهنم با ذل غریبی و فراق وطنم جز دمن من مباد از این سان که منم
مرا بگوی در آن نار دانه به دو نیم چگونه تعبیه کردی دو رسته در یتیم به تیغ عشق دلم را همی دو نیمه کند دو رسته در تو زان نار دانه به دو نیم به ملک جم برسم کز کف تو گیرم جام که شکل زل...
تا مال نبخشی ز هنر بهره نیابی چون نم نبود سبزه به جز خشک نگردد این خرده نگه دار که تا آهوی تبت سنبل نچرد خونش همی مشک نگردد
چون یاد تو را در دل پر خون آرم از هر مژه ای هزار جیحون آرم دانی که ز دیده خون همی چون آرم کز دیده دل حل شده بیرون آرم
رخت به باغ ارم ماند ای بدیع صنم ز خط بنفشه دمیده به گرد باغ ارم رخی که هست به گردش کمند لاله و گل به هیچ حال ز باغ ارم نباشد کم به باغ اگر سمن و نرگس و بنفشه بود زروی و چشم و خطت ب...
خوار شود تن به مرگ اگر چه عزیز است عز تن مرده عزیز بمیرد خوار و عزیز از زمانه زنده نماند وآنکه زما زنده ماند نیز بمیرد
آن به که شب و روز به می پیوندیم بر گردش روزهای چون شب خندیم تا چند دل اندر غم عالم بندیم پیداست که ما ز اهل عالم چندیم
بستد ز من آن پسته دهن دل به دو بادام از پسته و بادام که سازد به از او دام, چون پسته گشادم دهن اندر صفت او باشد که به من بگذرد آن چشم چو بادام تا ننگرد این دیده در آن روی چو خورشید ...
اگر به زمیری است پیری نخواهم که هرگز بت من مرا میر خواند دلم تازه گشتی چو خواندی جوانم کنون چون شود چون مرا پیر خواند
تا آتش عشق تو به دل ره دادم چون ابر ز آب دیده با فریادم در دست فراق تا اسیر افتادم بیچاره تر از خاک به دست بادم
چه جوهر است که ماند به چرخ آینه فام بدو دهند مگر گونه چرخ و آینه وام به روی آینه ماند ز روی گونه و رنگ چنانکه آینه ماند به چرخ آینه فام اگر در آینه صورت همی توان دیدن دراو ز چرخ تو...
بنده در مستی اگر گفت فضول جرم او را به تفضل بگذار آنکه را نیست به هشیاری عقل زو به مستی طمع عقل مدار
ای تو سبب شفا و بیماری من وز تو همه آسانی و دشواری من خوارم ز تو ای عز تو در خواری من تا کی ز تو این قیامت و زاری من
قد من شد چو دو زلف به خم دوست بخم دل من شد چو دو چشم دژم دوست دژم دل دژم گشت و قدم چفته وزین گونه بود دیده چون چشم دژم بیند و زلفین بخم عشق زلف و لب معشوق شکیبم بستد پیشه عشق همه و...