شمارهٔ ۷۴
گر داد جفای روزگار ای دلخواه بر موی سیاه من سپیدی را راه در من به حقارت نتوان کرد نگاه یک باز سپید به ز صد زاغ سیاه

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
گر داد جفای روزگار ای دلخواه بر موی سیاه من سپیدی را راه در من به حقارت نتوان کرد نگاه یک باز سپید به ز صد زاغ سیاه
جهان جوان شد از این نوبهار تازه جوان بدین جوان نگر و تازه دار جان و روان اگر ز برف سر کوه بود چون سر پیر زعکس لاله سر پیر شد چو روی جوان مگر که خیمه نوشین روان شده است سحاب به زیر ...
زحد گذشت و به غایت رسید و بی مر شد جفای اختر و قصد سپهر و جور فلک جفا و جور جهان را یکی است میر و ملک بلا و قصد فلک را یکی است دیو و ملک زمانه از همگان بر من است مستولی که نزد او ه...
آن شب که ز من جدا شدی ای دلخواه دیدم شب خویش را چو زلف تو سیاه هم در شب خویش بینم ان شاءالله از عارض تو صبح و زرخسار تو ماه
ای تو را مملکت حسن شده زیر نگین نیست چون صورت شیرین تو صورت در چین هست در زیر نگین مملکت عشق مرا تا تو را مملکت حسن بود زیر نگین غرقه فتنه شدستم ز لب و چهره تو که دل و دیده من فتنه...
بسی به بود مردن از زیستن کرا زندگانی نباشد به برگ زبس رنج و آفت که در زندگی است حسد می برم مردگان را به مرگ
چشمم ز تو شکر کرد بر بینایی عقلم به تو دست یافت بر دانایی رفتی زمن و چونت بخوانم نایی ای رفتن تو چو رفتن برنایی
روی زرینم از اندیشه سیمین بر او چه کنم دیده اگر باز نبینم بر او روی او تازه گل پر بر و رخسار مرا نکند تازه مگر تازه گل پر بر او به لب و بر همه با حور و پری باشم اگر لب من بر لب او ...
گرم حاجت آمد به تعریف تو تو را هست فخر و مرا نیست ننگ نبینی که مر زر پاکیزه را همی حاجت آید به تعریف سنگ نبینی که مر زر پاکیزه را همی حاجت آید به تعریف سنگ
هستم ز جفای دوست در هر بابی آسیمه سری تر مژه ای بی خوابی گر نیستمی ز عشق در هر بابی دریا کنمی ز دیده هر محرابی
گفتم رسید ماه بزرگ ای رخت چو ماه گفتا دراین مه از رخ من آرزو مخواه گفتم چرا مرا نرسانی به آرزوی گفتا به آرزوت در این ماه نیست راه گفتم سیه به رنگ گناه است زلف تو گفتا گناه و زلف نش...
زنفس او به لطافت همی رسند نفوس ز عقل او متحیر همی شوند عقول به گاه عزم دلیر و به گاه حزم حذور گه غضب متانی به گاه عفو عجول مدار علم و عمل بر لطافتش مقصور صلاح دولت و دین بر اشارتش ...
از بس که کنی ده دلی و ده رایی ده بند ببندی و یکی نگشایی اندر دل یکتای من ای بینایی صد گونه غم است از آن دل ده تایی
ای با تو دلم همه وفا کرده با من دل تو همه جفا کرده نه عهده عاشقی به سر برده نه وعده مردمی وفا کرده ما را به بلای عشق ره داده وآنگه به میان ره رها کرده اول نظر وصال فرموده و آخر به ...
زاهل جود و سخاوت زمانه خای ماند چه جرم مفلسی خویش بر زمانه نهم زمانه ای که خود از مفلسی همی نرهد دراین زمانه من از مفلسی چگونه رهم
گر هیچ به چشم یارم آزرمستی با من دل آهنین او نرمستی ور چشم فراق را زمن شرمستی با دوست دم وصال من گرمستی
چو بر جان من شد هوای تو غالب جمال تو را جان من گشت طالب اگر چه ندارم ز وصل تو حاصل همی باد بر من هوای تو غالب دلی دارم راغب دل ربودن به عشق تو حاضر ز غیر تو غایب به قصد تو قانع به ...
عید خوبان را چو روی خویشتن آراسته است راست پنداری ز رویش عید عیدی خواسته است گر جمال عید عالم را بیاراید رواست عید را باری جمال روی او آراسته است خاک راه از بوی زلفش پر نسیم عنبر ا...
چرا تفاخر جویی بر این و آن به لقب چرا تکبر برزی بر این و آن به خطاب گر از خطاب و لقب هیچ کس بزرگ شود ربود گوی بزرگی جریده القاب
از فرقت دلبر دل ناشادم هست یادم نکند گرچه از او یادم هست از یک دل او هزار بیدادم هست فریاد کنم که جای فریادم هست
اگر چه داد سخن در زمانه من دادم ستاره وار زمانه نمی دهد دادم زمانه گرچه زمن یافته است روزی داد چرا به من ندهد آنچه من بدو دادم رهی نماند زنظم سخن که نسپردم دری نماند زلفظ دری که نگ...
به معالجت تن من زتو جز الم ندارد به سرت که جز بر آتش دل من قدم ندارد دل خود مدار گفتی به غم ای به حسن خرم بنمای آن دلی کو ز غم تو غم ندارد
خود را بزرگ می کنم اندر میان خلق بی آن که خدمتی ز برای تو می کنم
نبید روشن و آواز رود و روی چو ماه موکلان صبوح اند بامداد پگاه از این سه دانه درافتند عاشقان در دام وز این سه فتنه گرایند عاقلان به گناه ز دام فتنه و بند گنه چه آگاه است که نیست جان...