شمارهٔ ۱۰۵
موی سیاه من ز زمانه سپید شد وین نامه سپید شد از معصیت سیاه زان تیره گشت همچو گنه چشم روشنم تا نیز چشم من نکند درگنه نگاه

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
موی سیاه من ز زمانه سپید شد وین نامه سپید شد از معصیت سیاه زان تیره گشت همچو گنه چشم روشنم تا نیز چشم من نکند درگنه نگاه
دلم به وقت جوانی امیر ظالم بود به حق حق که اسیری ازآن امیری به امیر ظالم را پادشاه عادل کرد جمال پیری و آخر جمال پیری به
با موی سیه دلم قوی بود اندیشه نکردم از ضعیفی تا موی سپید دید چشمم چون موی شدم ز بس نحیفی
همه ناخوانده روی نزد کسان کس نبیند چو تو در هیچ کسی چو برانندت باز آیی زود چه کسی آدمیی یا مگسی
نیست با بار و برگ شاخ بقا شاخ را بار و برگ بایستی تا برستی ز مرگ عمر عزیز مرگ را نیز مرگ بایستی
چند بارم بر فراق دلبران از دیده آب چند باشم آتش تیمار خوبان را کباب تاسرشکم بیشتر شد صبر من کمتر شدست راست پنداری مگر من صبر می بارم نه آب طبع و دستم با دو چیز اندر جهان الفت گرفت ...
بر سپهر نیکویی رویش چو مه خرمن زده است آتش عشق آن مه خرمن زده در من زده است نام من در عشق او گشته است خرمن سوخته تا سر زلفش ز عنبر گرد مه خرمن زده است کوته است از دامن عقل و صبوری ...
ای فلک قدری که شمس دین و دین دولتی دولت تو دولت دنیا و دین و دولت است از علو همت تو آسمان را غیرت است وز جمال طلعت تو مشتری را خجلت است گر جمال ملتی شاید که اخلاق تو را نیک نامی دی...
چون گردش آسمان نکوخواه من است دیدم رخ آن که بر زمین ماه من است وصلش که به راه عشق همراه من است تاثیر دعاهای سحرگاه من است
ای نموده تیره تیره سلسله بر ارغوان وی کشیده خیره خیره غالیه بر گرد آن هر زمان زان تیره تیره تیره روی ابر و میغ هر زمان زان خیره خیره خیره بوی مشک وبان رسته داری رشته رشته زیر گوهر ...
گیرد قدر عنانش و بوسد قضا رکاب گر پای و دست قصد رکاب و عنان کند هرگز به سالها نکند ابر نوبهار آن مکرمت که دست تو در یک زمان کند
پیری آمد جوانی از من شد سال بیشی گرفت و مال کمی بترین وقت مرمراست که نیست وقت پیری بتر ز بی درمی
مرا از شریعت بود سرفرازی تو دایم چراغ طبیعت فروزی بسوزی اگر با شریعت نسازی و گر با طبیعت بسازی بسوزی
نادانی تو بر دوگونه بینم ای آنکه تو نادان خاندانی نادان تری از هر که هست نادان و آنگاه ندانی که می ندانی
گر از مشک جوانی دور ماندم دلم خو کرد با کافور پیری ستایش از جوانی بر من اکنون کزو شد عارضم پر نور پیری
رهنما از پی که بایستی اگر این همرهان نبودندی زیرکان راکه راست کردی کار اگر این ابلهان نبودندی
چون تو را خوان و کاسه نبود بیهده کوس مهتری چه زنی بی مروت تو را منی نرسد ای منی چند از این منی و منی
ای چو ابر و بحر بر هر نیک و بد دستت سخی هر سوالی کز سخاوت باشد آن را پاسخی از سخای مجلس تو وز عطای دست تو آن همی خواهم که گرداند بخیلان راسخی
گر تو را نسبت است و دانش نیست نزد دانا کم از خسی باشی هیچ نسبت ورای دانش نیست دانش آموز تا کسی باشی
کبر کم کن که کبر کردن هست ناپسندیده عقلی و شرعی تو زخاکی و او ندارد کبر تبع اصل باش اگر فرعی
زین مهتران عطا و سخا جستن دانی که نیست مایه دانایی زیرا که هست غایت نادانی جستن ز چشم نرگس بینایی
شب آدینه و من مست و خراب عاشقی در دل و در دست شراب پیش من شمع و من از عشق چو شمع رنج او ز آتش و رنج من از آب صحبت من همه با عشق و نبید الفت من همه با چنگ و رباب مر مرا شنبه و آدینه...
آن باده را که گونه بیجاده آمده است بویش چو بوی سوسن آزاده آمده است رنگ گل و گلاب نسیم بهشت یافت گویی که از بهشت فرستاده آمده است بیجاده رنگ باده و بیجاده لب حریف بیجاده پیش خدمت بی...
رییس و سید شرق و خراسان جمال تو سعادت را سعادت چو خواهی کت سعادت بیش گردد همی کن مر سعادت را اعادت همه شغل تو در علم است و در عدل دو بینم یا اضافت یا افادت زبان تو نعم گویی است کز ...