شمارهٔ ۱۶
هر که معشوق محتشم دارد دلبر و کام دل به هم دارد روی نیکوش محتشم کرده است کار معشوق محتشم دارد زلف جادوش صبر من بر بود زلف او جادویی چه کم دارد روی چون چشم او دژم دارم زلف چون پشت م...

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
هر که معشوق محتشم دارد دلبر و کام دل به هم دارد روی نیکوش محتشم کرده است کار معشوق محتشم دارد زلف جادوش صبر من بر بود زلف او جادویی چه کم دارد روی چون چشم او دژم دارم زلف چون پشت م...
ساقیا در جام من ریز آب رز زان بضاعت ده که عشرت سود اوست در جهان چون آب رز معلوم نیست آتشی کز زلف ساقی دود اوست
دل تنگم از آنک هر چه خواهم آن نیست دریای دل تنگ مرا پایان نیست بیرون شدن از تنگ دلی آسان نیست درمانش ز صبر است و مرا درمان نیست
ز صد هزار محمد که در جهان آید یکی به منزلت و جاه مصطفی نشود اگر که عرصه عالم پر از علی گردد یکی به علم و شجاعت چو مرتضی نشود جهان اگر چه ز موسی و چوب خالی نیست یکی کلیم نگردد یکی ع...
تویی که مهر تو در مهرگان بهار من است که چهره تو گلستان و لاله زار من است مرا ز کم شدن سبزه بس اثر نکند چو خط سبز تو از سبزه یادگار من است بهار و سرو و گل و سوسن ای بهار بتان چو در ...
آن عهد و وفای ما کجا شد از هر دو دلت چرا جدا شد دی عادت تو همه وفا بود امروز چرا همه جفا شد بر لشکر حسن پادشاهی چونین شود آنکه پادشا شد تا تو بشدی بشد قرارم معلوم نمی شود کجا شد هج...
ز روزگار مرا خار هست و خرما نیست مثل خطاست که گویند خار با خرماست ز خاک نزد فلک کمترم که از خورشید نصیب او همه زر و نصیب من گرماست
خورشید که یاقوت گری کرد نخست آن پیشه ز یاقوت لبت کرد درست آن کس که لب تو یافت یاقوت نجست یاقوت یکی ز چاکران لب توست
به هیچ وقتی اگر نام کهتران شمری مرا و نام مرا اندر آن شمار شمر در آن تبار که یک تن مخالف تو بود ز روزگار ببارد بر آن تبار تبر قمار کرد قمر با منازع تو به غم سپرد عمر منازع در آن قم...
خوشا وقتا که وقت نوبهار است مساعد روز و میمون روزگار است زمین چون لعبت شمشاد زلف است جهان چون کودک عنبر عذار است کجا پایت برآید گلستان است کجا چشمت برافتد لاله زار است میان باغ پر ...
دیده که رخ و زلف تو از دور ببیند بر روز منور شب دیجور ببیند در ظلمت زلفین تو رخسار تو نور است پر نور شود دیده که آن نور ببیند عاشق که به کویت گذرد خلد ببیند دیده که به رویت نگرد حو...
غم امروز جان من فرسود غم فردا تن مرا بگداخت کار امروز من چو ساخته نیست کار فردا چگونه خواهم ساخت
از جود حدیث حاتم طی مانده ست وز فضل کلام صاحب ری مانده ست جام طمع از زمانه بی می مانده ست امروز جهان ما چو دی کی مانده ست
فلک همی نکند در جفای من تقصیر ملک همی نکند در هلاک من تاخیر چوتیر برجگر آمد چه منفعت ز خروش چو روز غم به سر آمد چه فایده زنفیر اگر نه چشم ضمیر تو تیرگی دارد در این زمانه چرا ننگرد ...
شمشاد قد و لاله رخ و یاسمین بر است با سرو و گل به قامت و عارض برابر است دایم غلام و چاکر یاقوت و شکرم کو را لب و حدیث ز یاقوت و شکر است گفتم ز خط و زلف تو بر جان من بلاست گفت آن هم...
چشم من بی روی تو روشن مباد روی تو جز پیش چشم من مباد سوسن آزاد خاک پای توست ور نباشد در جهان سوسن مباد این دل مسکین بی آرام من جز به زیر زلف تو مسکن مباد وین تن رنجور و جان خسته را...
پیش پیری دلم حکایت کرد کز جوانی مرا چه بود بگفت چون مرا در ره گناه کشید نامه من سیاه کرد و برفت
از فعل بد دشمن و عهد بد دوست هر روز که نو شود مرا رنجی نوست جان را خللی نیست که تن زنده بدوست تا مغز بود نخورد باید غم پوست
زمن به قهر جدا کرد روزگار سه چیز چنان سه چیز که مانند آن ندانم نیز یکی لباس جوانی دوم امید و امل سیم حلاوت دیدار دوستان عزیز
همی تا بقا ممکن است آسمان را بقا باد سلطان سلطان نشان را خداوند عالم که بفزود رتبت زتختش زمین را ز تاج آسمان را شهنشاه سنجر که بستد به خنجر روان ملکشاه و الب ارسلان را کران تا کران...
تا زبرج حوت آهنگ حمل کرد آفتاب در حمل در هر نباتی صد عمل کرد آفتاب هر دو شاخی بر کمر بستند چون جوزاکمر تا سریر شاهی از برج حمل کرد آفتاب در میان زاغ و بلبل مشکلی افتاده بود در حمل ...
ساقی بده آن می مصفا را آن راحت روح پیر و برنا را خواهی که تنت صفای جان گیرد از کف منه آن می مصفا را ساقی بده آن قدح که در مستی از هستی غم فرج دهد ما را آن می که به زنده کردن شادی ا...
خیال تو یک ساعت از چشم من نگردد چو مهر تو از دل جدا نگشتی مرا چون خیالت تمام گرت چون خیال تو بودی وفا
ساقی چو به من دهد می گلگون را گلگون کنم از فروغ او جیحون را چندان به جزع باده دهم هامون را تا مست کنم زیر زمین قارون را