شمارهٔ ۲
دست چمن گرفت سر زلف آن نگار تا مشکبوی گشت چمن همچو نوبهار گر زانکه نوبهار ندارد به زیر زلف پس در چمن به زلف چرا گشت مشکبار بستان و باغ گاه نظاره به چشم خلق چرخی است بر زمین و بهشتی...

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
دست چمن گرفت سر زلف آن نگار تا مشکبوی گشت چمن همچو نوبهار گر زانکه نوبهار ندارد به زیر زلف پس در چمن به زلف چرا گشت مشکبار بستان و باغ گاه نظاره به چشم خلق چرخی است بر زمین و بهشتی...
همه شراب به یاد بنفشه خواهم خورد که مر مرا زخط یار یادگار شده ست چه کس بود که در این روزگار می نخورد بدین لطیفی و خوبی که روزگار شده ست طرب ز باده و معشوق و باغ و گل خیزد طرب گزین ...
دل در غم آن لعل شکر بار برفت زاندیشه من قوت تکرار برفت علمی که به عمر خویش حاصل کردم بر یاد لبش جمله به یکبار برفت
آب عنب تو گیر که اهل طرب تویی اهل آن کس است آنکه زآب عنب گرفت
تا دلم در دست آن سیمین بر سنگین دل است زیر پای من ز آب چشم و خون دل گل است جز جفای من نگردد در دل سنگین او بر ندارد سنگ خارا آنچه او را در دل است نیست نرمی در دلش با دیده پرآب من س...
دلم بی روی تو خرم نباشد چو دلبر نیست دل بی غم نباشد اسیرم عشق را غمگین ازآنم اسیر عشق را غم کم نباشد به بوسی مرهمی نه بر دل من شفای خسته جز مرهم نباشد مراگویی که دل در عشق خوش دار ...
حکیم ماست به حکمت ز جمله حکما محدثی که حدیثش برابر حدث است چنو خری چه کند در میان اهل خرد اگر نه کار جهان هزل و ضحکه و عبث است
چون با دل تو نیست وفا در یک پوست در چشم تو یک رنگ بود دشمن و دوست بس بس که شکایت تو ناکرده به است رو رو که حکایت تو ناگفته نکوست
به قمر فروغ بخشد رخ همچو گلستانش ز شکر خراج خواهد لب لعل دلستانش عجب اینکه دیده هر دم دهدم نشان دلها به حوالی دهانی که نداد کس نشانش
طرف چمن که خلعت فصل بهار یافت بی بت جمال بتکده قندهار یافت هر زینتی که گم شده بود از زمین باغ جوینده با طراوت فصل بهار یافت جادوست چار طبع که چندین هزار نقش طبع چمن به واسطه هر چها...
دل من بی تو حکایت ز دهان تو کند تن من بی تو روایت ز میان تو کند که تواند که کند با لب پرخنده مرا گر کند خنده آن تنگ دهان تو کند سال و مه قصد به کاسد شدن عنبر و مشک زلف عنبر شکن مشک...
حق ببین و بگو به چشم و زبان تا به صحرای دین رسی ز نهفت کور نادان که حق نخواهد دید گنگ نادان که حق نیارد گفت
گفتم که به عاشقی نشاید پیوست چون روی تو دیدم دلم از گفته بخست بر گفته خود گر نروم عذرم هست رفته ست مرا عنان تدبیر از دست
شگفت نیست چو با تیغ در مصاف آید که تیغ کوه بلرزد ز دست تیغ زنش لب ملوک همی بوسه بر بساطش داد هنوز ناشده از لب طروات لبنش
روی تو به حسن حور عین است کوی تو بهشت راستین است از بهر نثار خاک پایت چون دست دلم در آستین است رخسار تو لاله ربیع است گفتار تو لولو ثمین است زنبور گزنده ای به غمزه گرچه دو لبت چو ا...
با من دلت آشنا نمی گردد وز تو دل من جدا نمی گردد هر چند وفای من رها کردی از دست تو دل رها نمی گردد از بهر سه بوسه زان دو لب هرگز یک حاجت من روا نمی گردد روزی که دو چشم من نمی گرید ...
مدار بسته در خویش و تنگ بار مباش که این دو عیب بزرگ از بزرگواری نیست بر آن گشاده کفی شرط نیست در بستن بر آن فراخ دلی جای تنگ باری نیست
چون عشق تو عقل را گریبان بگرفت جادو ز تو انگشت به دندان بگرفت سودای تو چون ملک دل و جان بگرفت چندانکه دلش خواست دو چندان بگرفت
خداوندا زدوران زمانه دلم از غصه چون دیگ است در جوش همی سوزد جهان هر ساعتم دل همی مالد فلک هر لحظه ام گوش دراین فکرت چگونه خوش بود دل براین حیرت چگونه می شود نوش به نکبت طبع من چون ...
هرگز ندید چشم جهان روی مکرمات کوته نشد ز دامن کس دست حادثات بر زایران نگشت گشاده در عطا بر اهل فضل بسته نشد راه نایبات بی مجد دین صفی سلاطین نجیب ملک فخر زمانه صدر اجل سید الکفات ی...
ای از بنفشه زلف تو پر پیچ و تاب تر چشمت ز چشم نرگس تر نیم خواب تر خوش ده جواب دوست که از جمع دلبران دلبرتر آن بود که بود خوش جواب تر خرم شده ست سبزه و مشکین شده است باد بر روی سبزه...
هیچ شرف چون شرف علم نیست بدرقه علم به از حلم نیست گرچه بسی به بود از نیست هست نیست به آن کس که در او علم نیست
چون نیست در این زمانه سودی ز خرد جز بی خرد از زمانه بر می نخورد ای دوست بیار آنچه خرد را ببرد باشد که زمانه سوی ما به نگرد
ثنا به نام تو رغبت همی کند همه وقت جهان به روی تو خرم بود همی همه سال چو غمگنان به شراب و چو مفلسان به درم چو دوستان به وصال و چو بوستان به نهال