شمارهٔ ۲۸
اگر به شعر روا باشدی نبوت شعر چه مایه شاعر فحل آمدی زامت من حریم حرمت تو گر حرم شده ست چراست از این حرم همه حرمان نصیب حرمت من مرا ولی نعم جز کل جواد تو نیست زدولت کرم و جود توست ن...

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
اگر به شعر روا باشدی نبوت شعر چه مایه شاعر فحل آمدی زامت من حریم حرمت تو گر حرم شده ست چراست از این حرم همه حرمان نصیب حرمت من مرا ولی نعم جز کل جواد تو نیست زدولت کرم و جود توست ن...
سبزه ها چون نقش دیبا دلبر و زیبا شدند ابر دیباباف شد تا سبزه ها دیبا شدند قطره باران به اشک دلبران ماننده شد راغها چون روی دلداران از آن زیبا شدند عاشقان را عاشقی گر واله و شیدا کن...
بلبل گشاده کرد زبان بر ثنای گل معشوق بلبل است رخ دلگشای گل هر شب ز شام تا به سحر ساحری کنیم من در ثنای بلبل و او در ثنای گل معزول گشت ساقی و منسوخ شد سماع این از نوای بلبل و آن از ...
خبرت خفته می دهد دربان گر نخفتی خلاف گفتن چیست ور ز اصحاب فیلی اندر فعل خواب اصحاب کهف گفتن چیست
گر هیچ دلم به دلبری نگراید گر در بر من دلی نباشد شاید از دادن دل مرا نمی بخشاید دلدار پسندیده دل می باید
باد سحر که سوی من آرد پیام او اول غلام بادم و دوم غلام او شادم ز دل که بسته زلف دوتای اوست دل بنده دو سلسله مشک فام او
سه تحفه داد فراق دو زلف دوست مرا یکی دریغ و دوم حسرت و سوم سودا سه نام یافتم از ساعت جدایی او یکی غریب و دوم غمگن و سوم تنها منم ز عشق دو زلفش به عهد و بیعت و دل یکی درست و دوم محک...
باحسن باغ و فر بهار و جمال گل نیکوست حال ما که نکو باد حال گل پر نقش آزری شد و پر صورت پری باغ از بهار خرم و چشم از جمال گل گل بوی و باده نوش به دیدار گل که هست امروز روز باده و ام...
ساقی بده آن شراب گلگون را کز گونه خجل کند طبر خون را خواهی که رخ تو رنگ گل گیرد از کف منه آن شراب گلگون را ناخوش نتوان گذاشت بی باده وقت خوش و ساعت همایون را آن باده عقیق ناب را ما...
ز بخشندگان صحن عالم تهی شد قضا مرگ بخشید بخشندگان را چنان نحس شد دور گیتی که گویی سعادت نمانده ست رخشندگان را
آخر برسد به صبح صادق شب ما در برج شرف نور دهد کوکب ما پر شکر شود پس از شکایت لب ما تا زین ظفر نهند بر مرکب ما
چو روز برسر خود کرد قیرگون چادر عروس شب رخ خود را نمود از معجر ستاره بر فلک نیلگون میانه شب چنانکه وقت سحرگه بر آب نیلوفر زحل به سان یکی زنگی نهاده کلاه قمر چنانکه یکی رومی گشاده ک...
نظم راوان چو آب روان سینه را به است شعر روان زجان و روان گداخته است نادان چه داند آنکه سخندان به گاه نظم جان را گداخته است و از آن شعر ساخته است در گوش عاشقان سخن و قول شاعران خوشت...
چندان ز فراق در زیانم که مپرس چندان به غمت بسوخت جانم که مپرس چندان بگریست دیده گانم که مپرس گفتی که چگونه ای چنانم که مپرس
نمود خون عدو برکشیده خنجر او به گونه شفق سرخ بر سپهر کبود
چه لعبتی است که او سر بریده خوب آید ز سر بریدن او قدر او بیفزاید کرا بریده شود سر براو ببخشایند ز سر بریدن او کس بر او نبخشاید سخن سرای شود چون بریده شد سر او و گرچه هیچ سخن سر بری...
زان دو لب چون عقیق یارم از دیده همی عقیق بارم کارست مرا عقیق باری تا عشق عقیق اوست کارم کردست سرشک من عقیقین عشق لب چون عقیق یارم تا عشق عقیق او گزیدم چون کار عقیق شد کنارم هر چند ...
یارب درخت عمر مرا بار و برگ ده گرچه درخت عمر مرا بار و برگ نیست دخلم تمام کن که مرا وجه خرج هست عمرم دراز ده که مرا برگ مرگ نیست
روی تو به چشم آتش بی دود نمود دل گفت که بی دود کدام آتش بود خط تو برون دمید چون ز آتش دود دودی که از او آتش عشقم بفزود
تا بشنیدم که ناتوانی دلتنگ شدم چنانکه دانی گفتم شخصی بدان لطیفی افسوس بود به ناتوانی افتاد ز هاتفی به گوشم ناگاه ندای آسمانی کان نیست به ناتوان افسوس کافسون به دوست زندگانی
زلف تو از مشک و مشک پر گره و بند لب ز عقیق و عقیق پر شکر و قند فتنه قند تو نیکوان خراسان بسته بند تو جاودان دماوند حسن تو روی تو را به نور بپرورد عشق تو جان مرا به نار بیاکند پند د...
بیا که با سر زلف تو کارها دارم ز جام عشق تو در سر خمارها دارم بیا که با دو رخ تو که روز را ماند شکایت و گله روزگارها دارم بیا که چون تو بیایی به وقت دیدن تو ز دیدگان قدمت را نثارها...
با هر آن دوست که گویم غم خویش غم او از غم من بیشتر است آن کز او مرهم دل می طلبم دل او از دل من ریش تر است
آن بت که به رخسار بهار آراید چون رعد همی نالم و رحمش ناید چون برق به خنده تا لبی بگشاید چون ابر مرا گریستن فرماید