شمارهٔ ۳۱
پیری ز وجود من برون برد آن لطف و صفا و آن ظریفی پیری و جوانی این دو در من این کرد بهاری آن خریفی

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
پیری ز وجود من برون برد آن لطف و صفا و آن ظریفی پیری و جوانی این دو در من این کرد بهاری آن خریفی
اگر چه عشق بتان سر به سر بلا باشد دلم به عشق همه ساله مبتلا باشد دلم بلای من و عاشقی بلای دل است بلا که دید که همواره در بلا باشد غلام قامت آنم که قامتم همه سال چو زلف او ز غم زلف ...
پیک دو زلف دلبری ای باد صبحدم زان با نسیم عنبری ای باد صبحدم بر مشک تاب داده دلبر گذشته ای زان دلربای و دلبری ای باد صبحدم بر حلقه معطر مشکین گذشته ای چون مشک از آن معطری ای باد صب...
اگر چه هست جان اندر تن ما نمی دانند دانایان که جان چیست چو کس بر آسمان از ما نبوده ست چه داند کز بر هفت آسمان چیست
تا از خط مشکین توام هجر افتاد صد چشمه کافور ز چشمم بگشاد گر زلف چو عنبر توام ندهد داد چون عود به سوختن رضا باید داد
مرا هوای سحرگه پیام آورد نسیم بوی بهشتی از آن دیار آورد دلم به مقدم او پر زلعل و در طبقی به دست مردم چشمم پی نثار آورد غلام فصل بهارم که هر ورق زگلش مرا به تازه پیامی زروی یار آورد...
چنین یاری که من دارم به حسنش یار کی باشد همی بت خوانمش در حسن و بت عیار کی باشد ز بسیاری که حسن اوست دادم دل به عشق او به چونین یار دل دادن ز من بسیار کی باشد ز یار آرام دل خیزد ز ...
ای دل غبار غم ببرد باد صبحدم بر زلف دوست گر گذرد باد صبحدم بی باد صبحدم نزنم دم که هر شبی پیغام من به دوست برد باد صبحدم عطر و بخور بوی به زلفش سپرده اند بر زلف او از آن سپرد باد ص...
به وفات تو مال تو ببرند وارثان تو از ذکور و اناث تو به منت بده که بی منت برد خواهند وارثان میراث
گل رنگ ز روی لاله رنگ توبرد در جنگ مرا ناله چنگ تو برد تنگی دلم از دهان تنگ تو برد بی دل زید آنکه دل ز چنگ تو برد
چهره کآن ماه جبین می سازد از پی بردن دین می سازد دهنش چشمه نوش است و در او از سخن ماء معین می سازد نی که حقه صدف است از پی آنک از صدف در ثمین می سازد نی که حلقه است و چو خاموش شود ...
آمد آن فصل که در وی همه جز مل نخورند و آمد آن روز که مرغان همه جز گل نچرند دلبران بوسه به عشاق دراین فصل دهند بیدلان پرده اندیشه در این فصل درند گل و لاله چو رخ و عراض معشوق شدند ع...
عید است و حق عید بباید شناختن وز باده نوش کردن و بربط نواختن شرع است حق روزه به طاعت گزاردن شرط است حق عید به عشرت شناختن اکنون که چنگ و نای به یک جای ساختند وقت است وقت با قدح باد...
به چرخ و کرخ رسیدم ز لفظ نامه تو حروف و معنی او را چو درج دیدم و برج ز درج او به تعجب نظر همی کردم گهی ز چرخ به کرخ و گهی ز برج به درج
پر نور شود دیده چو در می نگرد تا می نخوری دل ز طرب برنخورد گویی که می از دل ببرد هوش و خرد برخیز و می آر چون نیابد چه برد
بی دوست مانده ام چو تو را دوست خوانده ام کز دوست دوستانه ندیدم جزای خویش گر عاشقی خطاست به نزدیک عاقلان آن عاشقم که خوش بودم با بلای خویش ماهی و دل هوای تو را کرده است خوش خرم دلی ...
آنکه رویت را به حسن روی شیرین آفرید زان لب شیرین غذای جان شیرین آفرید مشک و شب را زینت آن زلف پر آشوب کرد وز من و تو نایب فرهاد و شیرین آفرید آفرینش را ز روی خوب تو تشریف داد آفرین...
دل به عشق روی دلبر شاد کن وز رخ و زلفش گل و شمشاد کن عقل بیش اندیش را بر طاق نه نفس شادی دوست را دلشاد کن گه بنای بی غمی بر پای دار گه سرای خرمی آباد کن چاکران عشق را اجری بده بندگ...
ای خلافت را امام و ای امامت را قوام قصد تو قمع فساد و عزم تو عون صلاح سید شرقی و مجد دین و اهل شرق و غرب از کف و کلک تو در راحت چو روح تو ز راح هم فلاح و هم صلاح از خدمتت زاید که ت...
گرچه غم تو رخم به خون می شوید عشق تو دراین دلم فزون می روید آن است که عشق تو زبون می جوید ورنه شکر تو تلخ چون می گوید
ای روی تو چو خلد و لبانت چو سلسبیل بر خلد و سلسبیل تو جان و دلم سبیل در طاعت وای تو آمد دلم از آنک از طاعت است یافتن خلد و سلسبیل ناهید پیش طلعت تو کی دهد فروغ خورشید پیش عارض تو ک...
صورتگران چه حیله و تدبیر کرده اند تا شبه روی و موی تو تصویر کرده اند آخر چو روی و موی تو دلبر نیامده ست آن حال را چه حیله و تدبیر کرده اند بالای و چهره تو به خوبی و دلبری از شهر بل...
بلبل رسید نغمه بلبل رها مکن گلبن شکفت جز همه بر گل ثنا مکن از روی دوست دیده خود را تهی مدار وز دست خویش دسته گل را جدا مکن گر عهد کرده ای که نگیری قدح به دست آن عهد را چو عهد گل آم...
فرو بارید طوفان بر سر من چو از پیری مرا مجروح شد روح بماندم از قدم تا فرق در غرق کزین طوفان نه کشتی ماند نه نوح