شمارهٔ ۵۳
نفس در سینه باد خزان می سوخت نومیدی چراغ گل اگر می بود در زیر پر بلبل
۷۲ شعر از صائب
نفس در سینه باد خزان می سوخت نومیدی چراغ گل اگر می بود در زیر پر بلبل
هر کسی چیزی ز اسباب جهان برداشته است من همین دل را ز اسباب جهان برداشتم
گر نباشد در میان روی تو از یک آه گرم آب را در دیده آیینه خاکستر کنم
درین بستانسرا خود را چنان صایب سبک کردم که رنگ چهره گل را گران پرواز می بینم
گرچه هر گوشه ای از کنج دهانش گیر است بوسه را چشم به جایی است که من می دانم
فیضی که گوشه گیر ز عزلت نیافته است از گوشه های چشم سیاه تو یافتم