شمارهٔ ۱
چو بو دهد صبحم به دست باد صبا به گردن نفس افتاده می روم از جا قسم به قبضه قدرت که بر سر مردان شکوه سایه شمشیر به ز بال هما ز خاک تربت من بوی عشق می آید برند خاک مزار مرا عبیرآسا بی...

سعید نقشبندی یزدی، متخلّص به «سعید» و «سعیدا»، از شاعران یزدیتبار سبک هندی یا اصفهانی قرن یازدهم هجری و معاصر شاه سلیمان صفوی (۱۰۷۷-۱۱۰۵ ه.ق ) است که تاریخ دقیق تولد و وفات او در منابع نیامده است. او از زادگاه خود به اصفهان مهاجرت و در آن شهر سکونت کرد. سعیدا پیرو مذهب ابوحنیفه و طریقت عرفانی نقشبندیه بوده و برای گذران زندگی نیز به نقشبندی و شَعربافی که از مشاغل آن زمان بوده اشتغال داشته است. او خود را ریزهخوار خوان جامی، نظامی، سنایی و عطّار دانسته، ارادتی خاص به خواجهٔ شیراز می ورزید و با صائب تبریزی، مراوده و دوستی داشت. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چو بو دهد صبحم به دست باد صبا به گردن نفس افتاده می روم از جا قسم به قبضه قدرت که بر سر مردان شکوه سایه شمشیر به ز بال هما ز خاک تربت من بوی عشق می آید برند خاک مزار مرا عبیرآسا بی...
بنهاد چو بر دوش قضا طبل و علم را فرمود نویسنده تقدیر قلم را طغراکش فرمان قضا و قدر خویش بی دست و قلم کرد همان امر قدم را لازم که قضا طبل زنان می رود آخر تقدیر به هر سو که نهاده است...
بنده رحمان رحیمیم ما بر در الله مقیمیم ما حمد بجز ذات خدا نارواست مدح به غیر از صفتش ناسزاست وادی خلقت همه زین سرحد است طرفه که او را نه جهت نی حد است حق نبود هر چه تصور کنی گرچه ت...
فکر ذاتش داشتم صورت به یاد آمد مرا رت به یاد آمد مرا رب ارنی گفتم و موسی صفت رفتم به کوه خواستم دیدار او حیرت به یاد آمد مرا
تا روی تو دیدیم یقین شد ما را بر قدرت ذات خالق ارض و سما از روی تو می توان به معنی پی برد سیماهم فی وجوهمم گفت خدا
چه نسبت است به مصر وجود بقعه تن را که این ز جمله ویرانه های آن شهر است
از خویش گریزانم راهیم به خود بنما سرگشته و حیرانم چون باد پریشانم ای سرو خرامانم راهیم به خود بنما در کعبه ثناخوانم در صومعه رهبانم در مدرسه مولانا در میکده دربانم فرعونم و هامانم ...
عشق عالمسوز ما بر هم زند تدبیر را جذبه سرشار ما از هم کند زنجیر را بسکه شورش در دماغ طفل ما جا کرده است باز در پستان مادر می کند خون شیر را گاه در عین جلا بر شعله می پیچد چو دود می...
ز خود تهی شده ام تا نوازیم به دمی چو نی اگر کنیم بند بند نیست غمی ز همتت حبشی رتبه قریشی یافت قبول رای تو خواهد کند عرب عجمی هر آن که در ره تو سر نهد هنوز کم است هزار سجده شکر آورد...
آن ذات که عالم به طفیلش برپاست عالم جوی و وجود آن کس دریاست همت نگر و جاه و مراتب را باش جز امت عاصی ز خدا هیچ نخواست
صف به صف مژگان خونریزش به جنگ آماده اند با وجود مردمی رحمی به مردم نیستش
آن آفرین جهان که نگهدار عالم است هر دلبر زمانه هم اغیار عالم است چشمی که وا ز کثرت غفلت نمی شود تا روز حشر دیده پندار عالم است نازم به آن بتی که به هر پا گذاشتن صد گام پیش از پی آز...
تا کرد قبای ناز را بر تن گل در پایش ریخت رنگ از دامن گل آن موی میان بر آن سرین دانی چیست موری است که گشته صاحب خرمن گل
آن که نامش جان جانان است آن جانان ماست آن که قربان می شود هردم به جانان جان ماست مشرب ما ترک دنیا مذهب ما نفی غیر دین ما اثبات حق و کفر ما ایمان ماست ما به دشت بی خودی و بی غمی خو ...
تا بنده شدم چو مهر تابنده شدم فارغ ز غم رفته و آینده شدم در مسلک فقر پادشاهم کردند فانی گشتم ز خویش و پاینده شدم
نه همین خنده گل از پی نشو است و نماست ای بسا گریه که چون شمع ز باد است و هواست سرکنم خم به طمع این چه حکایت باشد دست بالا نکنم گر همه هنگام دعاست دلنشین شد بد و نیک و ادب و بی ادبی...
تنها نه به هجر آشنا گردیدم اندر ره آشنا چها گردیدم از آن نفسی که دورم از همدمیت چون نی بالله بینوا گردیدم
چه شور است این که در کاشانه ماست که عقل ذوفنون دیوانه ماست فلک صیاد ما صید و جهان دام نصیب و قسمت آب و دانه ماست نمی دانم که را قسمت نمایند شرابی را که در پیمانه ماست حکایت های آدم...
گر دل گویم تو را ز جان می ترسم ور جان خوانم هم از جهان می ترسم ای جان و جهان هر دو به قربان سرت حق می گویم نه زین نه زان می ترسم
جولانگه معنی دل هشیار نعیم است فیض سحر از دیده بیدار نعیم است بسته است بلاغت کمر و دست فصاحت در بندگی نطق گهربار نعیم است جنت ز تجلای جمال است منور فیض نظر پاک ز دیدار نعیم است بر ...
یک سو شادی است در جهان یک سو غم یک سو زخم است جمع و یک سو مرهم در پله میزان عدالت دیدم شیطان یک سو نشسته یک سو آدم
در خانه ای که جای کسی نیست جای ماست بامی که بر هواست بنایش بنای ماست لنگر جفا و صبر و هوا جذب و موج اشک خون بحر و دل سفینه و غم ناخدای ماست آن را که احتیاج نباشد به بندگی از بندگان...
من خانه آن ماه جبین می دانم گاهی به گمان گه به یقین می دانم عمرم همه در راه یقین شد از دست اما نرسیدم به یقین می دانم
جفاهای نگاهش ظاهر از لب های خندان است جهان را دوستی امروز از صبحش نمایان است ز عریانی نباشد دست من زیر بغل دایم که دست نارسا شرمنده از چاک گریبان است به شاهد نیست حاجت روز محشر کشت...