شمارهٔ ۱۱۶
بیرون و درون برو بیا هم ماییم اشکسته و سنگ و مومیا هم ماییم گر پرده غفلت از نظر برداری دانی که من و تو و شما هم ماییم

سعید نقشبندی یزدی، متخلّص به «سعید» و «سعیدا»، از شاعران یزدیتبار سبک هندی یا اصفهانی قرن یازدهم هجری و معاصر شاه سلیمان صفوی (۱۰۷۷-۱۱۰۵ ه.ق ) است که تاریخ دقیق تولد و وفات او در منابع نیامده است. او از زادگاه خود به اصفهان مهاجرت و در آن شهر سکونت کرد. سعیدا پیرو مذهب ابوحنیفه و طریقت عرفانی نقشبندیه بوده و برای گذران زندگی نیز به نقشبندی و شَعربافی که از مشاغل آن زمان بوده اشتغال داشته است. او خود را ریزهخوار خوان جامی، نظامی، سنایی و عطّار دانسته، ارادتی خاص به خواجهٔ شیراز می ورزید و با صائب تبریزی، مراوده و دوستی داشت. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بیرون و درون برو بیا هم ماییم اشکسته و سنگ و مومیا هم ماییم گر پرده غفلت از نظر برداری دانی که من و تو و شما هم ماییم
خم گر ز باده جرعه فشانی کند رواست این پیر سالخورده جوانی کند رواست دارد بتی چو شیشه می در بغل کسی گر سجده ها به خویش نهانی کند رواست این ساحری که مردم چشم تو می کند از بحر و بر خرا...
آدم یک آدم است و یک صورت و جان لیکن تفریق در مقام است و مکان در کعبه چو رفت شیخ می گویندش در دیر چو شد برهمن است و رهبان
از راه دیده دل بر جانان رود رواست این قطره فتاده به عمان رود رواست آتش به باغ در زده امروز حسن او پروانه هم به سیر گلستان رود رواست با عاشقان پاک چه نسبت رقیب را خود مرده ای میان ش...
ای بسته میان تو کمر بر دل و جان بادا دو جهان فدای آن موی میان یک دل بی زخم تیغ ابروی تو نیست در دست تو یک کمان و عالم قربان
گردون مروتی به فقیران نداشته است این تیره کاسه طاقت مهمان نداشته است شوری که در محیط دلم موج می زند نوح نبی ندیده و طوفان نداشته است بوی گلاب شرم نمی آید از خویش این شاخ گل مگر که ...
عالم جسم و محمدش آمده جان چو جان گفتم چو روح گردید روان حقا که چنان گشته به جانان یکسان ننگ از دو جهان و عار دارد از جان
مصور چون به تصویر آورد موی میانش را چسان خواهد کشیدن با قلم مد بیانش را دلم پیوسته از چین دو ابرویش حذر دارد که نتواند کشیدن غیر صانع کس کمانش را کلالت نیست در نطقش سخن لیکن ز بیتا...
امروز که سنگ و سیم و زر در کار است شام و صبح و شب و سحر در کار است با جاهل پرستیز ظالم باید چون چوب بود سخت تبر در کار است
عقل را نور نماند چو شود موی سفید شمع تاریک بماند چو شود وقت سحر
چشمش همین نه دین و دل از ما گرفته است جز خویش هر چه دیده در این جا گرفته است دیگر کشد سر از بغل حکم آسمان دیوانه ای که دامن صحرا گرفته است اکثر ز سیر خویشتنش روی داده است فیضی که چ...
ای از تو جهانیان به دادند و فغان خورشید و قمر در طلبت سرگردان از معرفت تو هیچ کس خالی نیست بعضی به یقین عارف و بعضی به گمان
آن چشم دل سیه که زمامم گرفته است از دست اختیار عنانم گرفته است من تیغ نیستم که به چرخم فتاده کار پس از چه رو فلک به فسانم گرفته است شد گرد راه توسن دل بیستون دل حق نگاه سرمه فشانم ...
یاری دارم که روش دیدن نتوان وز سلسله موش بریدن نتوان بی پرده از او سخن شنیدن نتوان جز راه فنا به او رسیدن نتوان
کسی که چشم تو را شوخ و دلربا گفته است خداش خیر دهد هر دو را بجا گفته است غبار خاطر آیینه شد دمیدن خط به سنگ کار کند حرف حق خدا گفته است فلک سجود و ملایک درود عیسی عشق کلیم مطلب و ج...
عرفان به خدا هیچ ندارند جهان این حرف سبک نیست گران است گران گر در دل کس شکست اینک میدان ما گوی نشسته ایم باید چوگان
عمری است سرو تا به وفا ایستاده است در یاد قامت تو به پا ایستاده است شمع است در محبت جانان که شعله را بر سر گرفته است بجا ایستاده است اعراف بود جای خوشی دلنشین چه سود آن هم میان خوف...
رفتی به سفر از پی تسخیر جهان تا خلق خدا شوند در امن و امان بی گردش دور چرخ در امر تو باد بی منت پا زمین تو را در فرمان
در پی آن زلف ای دل چون تو بس افتاده است این عنان بگسسته کی در دست کس افتاده است کی تمنا می برآید از دهان تنگ او آرزو مرغی است در دام هوس افتاده است شورش دل باعث حبس نفس گردیده است ...
وهمی به خیال کرده جا نام جهان از وهم جهانیان شده سرگردان در دیر ظهور آن توهم شده کفر در کعبه خیال آن توهم ایمان
ز بس به راه تو دل بر سر دل افتاده است گذشتن از سر کوی تو مشکل افتاده است به یک کرشمه رساند به پیشگاه امید چه شد که مرکب توفیق در گل افتاده است به یک دو ساغر می هر که آمد از جا رفت ...
بحری پنهان چو کرد جوش و طغیان هر سو گردید موج هاست دست افشان افتاد به خاک قطره ها زان افشان بعضی حیوان شدند و بعضی انسان
چشم او در بردن دل بی گناه افتاده است دلربایی شیوه چشم سیاه افتاده است با گلت مانند سازد یا به خورشید و قمر در میان این سه دل در اشتباه افتاده است می شود نیلوفر آن رخساره گاهی از نس...
تا کی به لباس عاریت بند شدن از کسب کمال خویش خرسند شدن وز مال و منال خود تنومند شدن محتاج سگ و گاو و خری چند شدن