شمارهٔ ۱
الهی خاطرم فارغ ز قید ماسوی گردان ز خود بیگانگی بخشای و با خویش آشنا گردان به باطل یاوه گویی را ز خوی خودسری وآخر ز حق بیراهه پویی را به راه خویش وا گردان بیابان است و ره گم گشتگان
۳ شعر از صفایی جندقی
الهی خاطرم فارغ ز قید ماسوی گردان ز خود بیگانگی بخشای و با خویش آشنا گردان به باطل یاوه گویی را ز خوی خودسری وآخر ز حق بیراهه پویی را به راه خویش وا گردان بیابان است و ره گم گشتگان
الهی نفس را من چاره نتوانم تو یاری کن سزاوار عذابم رحمتم بر شرمساری کن به زیباییت از رسواییم چیزی نیفزاید به ستاری خود بر زشتی من پرده داری کن گناهی کش به محشر نیست ره کردیم و جا د
به دست اگر چه متاعی به جز گناه ندارم ولی چه چاره که غیر از درت پناه ندارم هم از تو پیش تو نالم خلاف مردم عالم کجا روم که جز این در گریزگاه ندارم کسی نداد پناهم تو ره به خویشتنم ده