بند ۴
بست آشمان کمر چو به آزار اهل بیت بگشود در زمین بلا بار اهل بیت بر یثرب و حرم دو جهان سوخت تافتاد با کربلا و کوفه سر و کار اهل بیت روزی لوای آل علی شد نگون که زد خرگه به صحن ماریه س
۱۱۴ شعر از صفایی جندقی
بست آشمان کمر چو به آزار اهل بیت بگشود در زمین بلا بار اهل بیت بر یثرب و حرم دو جهان سوخت تافتاد با کربلا و کوفه سر و کار اهل بیت روزی لوای آل علی شد نگون که زد خرگه به صحن ماریه س
کای میر نامور پدر مهر پرورم ای مایه ی غم همه کس خاصه مادرم چون شد که محض خدمت خویش این سفر مرا با خود نبردی ای شه فردوس محضرم آخر چه شد که بی کس و مضطر گذاشتی در کاوش و کشاکش این ق
رفتی پدر تو تفته جگر از جهان دریغ بگذشت آب دیده مرا از میان دریغ رستن پس از تو نیست سزاوار حال ما پایم از آنکه دست ندارم به جان دریغ تحصیل جرعه ای نتوانستم از برات آب اینقدر گران ش
بردار ای صبا قدمی سوی مادرم ساز آگهش درست ز حال برادرم از مرگ کودکان یتیمش ز تشنگی از قتل عون و قاسم و عباس و اکبرم از منع آب و قطع رجا و آرزوی موت از کام خشک و تاب دل و دیده ترم ا
غلطان به خون و خاک تو را پاره تن دریغ عریان ستاده بر سر نعش تو من دریغ مقطوع از برادر و خواهر غریب من ممنوع از اعانت فرزند و زن دریغ بالقطع از کشاکش غم کردمی قبا خصم ار گذاشتی به ت