و جٰاء إخوة یوسف فدخلوا علیه فعرفهم و هم له منکرون ۵۸ و لمٰا جهزهم بجهٰازهم قٰال ایتونی بأخ لکم من أبیکم أ لاٰ ترون أنی أوفی الکیل و أنا خیر المنزلین ۵۹ فإن لم تأتونی به فلاٰ کیل لکم عندی و لاٰ تقربون ۶۰ قٰالوا سنرٰاود عنه أبٰاه و إنٰا لفٰاعلون ۶۱ و قٰال لفتیٰانه اجعلوا بضٰاعتهم فی رحٰالهم لعلهم یعرفونهٰا إذا انقلبوا إلیٰ أهلهم لعلهم یرجعون ۶۲
و آمدند برادران یوسف پس داخل شدند بر او پس شناخت ایشان را و آنها بودند مر او را ناشناسندگان ۵۸ و چون سامان کرد ایشان را بساز سفرشان گفت بیارید مرا برادری که مر شما راست از پدرتان آیا نمی بینید که من تمام می دهم پیمانه را و من بهترین فرودآورندگانم ۵۹ پس اگر نیارید نزد من او را پس نباشد شما را پیمانه نزد من و نزدیک مشوید مرا ۶۰ گفتند بزودی چاره جویی می کنیم از او پدرش را و بدرستی که ما هر آینه کنندگانیم ۶۱ و گفت مر غلامانش بگذارید مایۀ تجارتشان را در رحلهاشان باشد که ایشان بشناسند او را چون باز گردند بسوی کسانشان باشد که ایشان بازگشت کنند ۶۲