شمارهٔ ۳۹۲
صغیر اصفهانیای می فروش گر نظری سوی ما کنی
از یک نظاره حاجت ما را روا کنی
ماییم دردمند و تویی عیسی زمان
باید که درد خسته دلانرا دوا کنی
چون نیست بر می تو بهایی در این جهان
اکرام آن به باده کشان بی بها کنی
وان جان و سر که گیری و آنگاه می دهی
منت نهی چرا که فنا را بقا کنی
میخانه تو وقف و بنازم به همتت
کاین کار را برای رضای خدا کنی
هر صبحگاه میرسدم بر مشام جان
آن بوی می که همره باد صبا کنی
گر زر مس وجود ز جودت شود رواست
تو خاک را به یمن نظر کیمیا کنی
گر نیستی تو مظهر لطف خدا ز چیست
بینی ز ما خطا و مزید عطا کنی
داری اگر ز لطف نظر جانب صغیر
سلطانی و تفقد حال گدا کنی
