شمارهٔ ۱۱۸
سحاب اصفهانیکه با آن شاه خوبان شمه ای از حال من گوید
به ماه مصر حال ساکن بیت الحزن گوید
ز بس گوید حدیث غیر اگر حرفی به من گوید
نمی خواهم که آن شیرین زبان با من سخن گوید
به من هرگه رسد ز آن پیش کآرم شکوه ای بر لب
سخن هایی که باید من بگویم او به من گوید
نگویم تا به آن نامهربان راز دل خود را
همان ناگفته در هر محفل و هر انجمن گوید
به سوی دام مرغان چمن بی خود روند از بس
ز من وصف گرفتاری به مرغان چمن گوید
رود نام بت و افسانه بتخانه از یادش
ز وصف آن بت ار کس شمه ای با برهمن گوید
سحاب آن لعل لب و آن در دندان را ستم باشد
که لعل بدخشان خواند و در عدن گوید
