شمارهٔ ۱۳۹
سحاب اصفهانیبستیم لب از شکوه ی پیمان گسلی چند
تا آن که نسازیم ز خود رنجه دلی چند
گر تیر جفای تو نمی بود که می کرد
در عهد تو دلجویی ما خسته دلی چند
آن دل که به محشر نبود کشته ی تیغت
ناکرده سر از خاک برون منفعلی چند
آن را که نمودند ره کعبه ی دل یافت
کین دیر و حرم نیست بجز مشت گلی چند
آگاه سحاب ارنه ای از مشعله ی خویش
بنگر به فلک دود دل مشتعلی چند
