شمارهٔ ۱۹۴
سحاب اصفهانیز دوری تو نمردم همین گناهم بس
ولی امید وصال تو عذرخواهم بس
به کوی باده فروش ار دهند راهم بس
که از حوادث دوران همین پناهم بس
مکن ز چشم سیاهت سیاه تر روزم
سیاهکاری آن طره ی سیاهم بس
نخواهم اینکه کسی پی برد به قاتل من
و گرنه پنجه ی خونین او گواهم بس
به محشرم بتو دعوی خون بهایی نیست
به زیر تیغ همین از تو یک نگاهم بس
امید وصل گه و بی گه از توام نبود
یکی نگاه به سوی تو گاه گاهم بس
مرا بودای عشقت دلیل حاجت نیست
چرا که جذبه ی شوق تو خضر راهم بس
فروغ مهر فلک گو متابم از روزن
سحاب پرتو آن روی همچو ما هم بس
