شمارهٔ ۲۲۳
سلیم تهرانیکی دهم دیگر عنان آن بت چین را ز دست
چون رکابش کی گذارم دامن زین را ز دست
ای بهار عیش می ریزد خزان از جلوه ات
چون حنا مگذار این رفتار رنگین را ز دست
حال درویشی چه می پرسی که گردد بینوا
همچو طنبور افکند گر کاسه چوبین را ز دست
بس که از برق تجلی سوخت گلشن را ز حسن
بوی دود آید چو آتشباز گلچین را ز دست
می کند عیب و هنر شهرت ز غمازان سلیم
چون سخن داری مده گوش سخن چین را ز دست
