بخش ۳ - در ستایش پیامبر
سلمان ساوجیرسولی که پا بر سر عرش سود
ز پایش سر عرش را تاج بود
بلند آفتاب مبارک نظر
که او راست بر هر دو عالم اثر
رسول کریم و متاع امین
امام الوری قدوه العالمین
گهی جبرییلش بود میر بار
گهی عنکبوتش بود پرده دار
امام شش و هفت و سی بار ده
سپهر و دو مه و چارده
شد از نافه مشگ عبد مناف
معطر حرم کان زمین راست ناف
از اینجا براقش توجه نبود
به جایی که آنجایگه جای نبود
به یک پی بساط فلک در نوشت
چو تیر از کمان فلک در گذشت
مسیحا شد آنجاش طفلی به شیر
اگر معجز یوسف از ماهی است
تو خورشیدی و معجزت ماهی است
ز یونس به احمد همان است راه
که از قعر ماهی است تا اوج ماه
همه عقل و روح است و روحی لدیه
پس از شکر دادار نعمت نبی است
وز آن پس عایی که فرض است چیست
ظفر یک سپاهی است از لشکرش
رود چرخ گردنده آنجا به گرد
در آن سایه آسوده خلق خدای
ز یک سوی ظلم است و یکسو امان
چه سدی است شمشیر او در میان
چو از خانه شیر تابنده خور
نیبند شبیهش بصر جز به خواب
گر از کوه پرسی که در بحر و بر
که زیبد که بندند پیشش کمر
به لفظ صدا پاسخ آید ز کوه
نگینی است خورشید بر افسرت
زمین و زمانه به کام تواند
وجود تو چون جان و حکمت روان
کسی را که کین تواش داد تاب
چو خاشاکش از جای خود بر کنی
به عهد تو خونریز شد بی دریغ
چنین واجب الحد از آنست تیغ
بریدش زبان کرد درویش سیاه
خدایت همه هر چه بایست داد
جوانمردی و دانش و دین و داد
ترا داد رسم است و بخشش طریق
همین کن که توفیق بادت رفیق
مراد از جهان نام نیک است و بس
جهان راست حاصل همه چیز لیک
چه با خود توان برد جز نام نیک
ز هوشنگ و جم تا به چنگیز خان
ز چندین زر و افسر و تخت و گنج
که کردند حاصل به سختی و رنج
ببین تا چه بردند با خویشتن
شنیدم که می گفت بهرام گور
پدر را کز او شد جهان پر ز شور
که آه ضعیفان به گردون رسید
سرشک یتیمان به جیحون رسید
از آن ترسم ای شهریار جوان
برد جاه ما را به یکباره آب
که ایزد تو را بخشش و داد داد
به من در ازل جور و بیداد داد
تو را آن نصیب من این آمدست
مرا جز که بی معدلت نیست رای
ولی غیر از این است حکم خدای
که بیخش دوام است و دولت ثمر
نبی ملک را گفت دین توام است
حقیقت بدان کان بدین قایم است
قیامت که آنجاست قاضی خدای
کسی را که با تست سر در غرور
کلاه از سر و سر ز تن باد دور
بخش ۳ - در ستایش پیامبر - سلمان ساوجی | ناهید