بخش ۱۰ - شب - سلمان ساوجی | ناهیدشبی همچو روز قیامت دراز
پریشان چو موی بتان طراز
هوا نقطه ای بود گفتی سیاه
ز تاریکیش چرخ گم کرده راه
همه روشنان فلک گشته جمع
شده طالب روشنایی چو شمع
تو گفتی که گردون نهان کرد مهر
و یا ایزد از وی ببرید مهر
تهی گشته پستان گردون ز شیر
بر اندوه درهای مشرق به قیر
سیه گشته چشم جهان سر به سر
در او کس ندید از سپیدی اثر
نهان گشته مرغان سبز آشیان
سیاهی ز زاغ سیه طیلسان
تو گفتی که راه هوا بسته اند
همه بال در بال پیوسته اند
به یک جای صد نازنین مست مل
فراهم نشسته چو در غنچه گل
می افکنده بر روی ساقی شعاع
شده ماه و خورشید را اجتماع
چو بر حسن می حسن ساقی فزود
چو بنمود رامشگر از پرده راز
همه برگ عیش از نوا کرد ساز
نوای دف و نی به هم گشت راست
چو بلبل نمی گشت مطرب خموش
به او داده گلچهرگان گوش هوش
به بستان همه پایکوبان شده
نشسته به عشرت چو خورشید شه
در آن مجلس آن هر دو مه را نظر
چو خورشید و مه بود با یکدیگر
به هر می که کردی شهنشاه نوش
شهنشاه را گفتی آن ماه نوش
ملک ساغری با پری روی خورد
چو جرعه پری رخ زمین بوس کرد
سهی سرو خورشید را سجده برد
به گلبرگ روی زمین را سترد
که شاها درونت چو گل شاد باد
دل از بار چون سروت آزاد باد
تو تابنده مهری زوالت مباد
مرا لطفت از خاک ره بر گرفت
سعادت مرا سایه بر سر فکند
شد از خاک پایت سر من بلند
چو لطف تو در چاهم افتاده دید
شها از جهان سایه ات کم مباد
جهان بی رضای تو یک دم مباد
تویی آن دلفروز و شمع جهان
که گیرد ز نورت چراغ آسمان
فزون زین نمی باشد ای شهریار
که چون خاک سازند بستر مرا
تو باشی در آن حال بر سر مرا
چو خسرو سخن های شیرین شنید
ز شیرینی اش لب به دندان گزید
ز ناز دو چشمش ملک مست بود
ز سودای او رفته از دست بود
همه روز ه ام یار و مونس تویی
توای آنکه گوییز سر تا به پای
تو عمری از آن نیست هیچت وفا
چو صبحی که پیوسته بادت بقا
چه می باید ای دوست غیر از وفا
به بازی سخن تلخ می گفت شاه
چو آتش برافروخت زین طیره ماه
در آن تاب چشمش پر ازآب شد
گهر ریخت از جزع و در از عقیق
به آواز گفت ای سروشت رفیق
به سر در رکاب تو تا زنده ام
چنین بی وفا از چه خوانی مرا
بجور از در خود چه رانی مرا
ترا کار شاهی مرا بندگی است
درین راه رسمم سرافکندگی است
من این زندگانی کجا می برم
چو من بی وفایم همان به که من
بگفت این و برخاست از پیش شاه
چو آزاد سروی پر از باد سر
روان گشت و از مجلس آمد بدر
روان رفت و آورد پا در رکاب
دلی پر ز تاب و سری پر عتاب
سراندر بیابان و صحرا نهاد
گهش سایه می ماند باز از رکاب
گهی در پیش قطره می زد سحاب
از آن رو که بر تخت او پشت کرد
چه بنشست در وجه او غیر گرد
جهان را همه ساله آیین و خوست
رخ عشقشان گرچه بس خوب بود
به هجران فلک دادشان گوشمال
کسی تا به هجران نشد پایمال
وصال آورد رخنه در کار عشق
ازین سوی شبگیر چون شاه چین
در آورد خنگ فلک را به زین
در آمد از آن خواب نوشین ملک
وز آن مستی دوش در سر خمار
شب تیره شد در سیاهی به چشم
به ترک می و جام و ساغر گرفت
می از دست ساقی نمی کرد نوش
به گفتار مطرب نمی داد گوش
نمی داد در پیش خود راه نی
همی ریخت بر خاک ره خون می
گه از کاسه بر بست دست رباب
گذشت از گل و باغ و صحرا همه
که با یار خوش باشد آنها همه
نه پروای باز و نه رای شکار
که بازش نمی آمد آنجا به کار
ملک چون جدا ماند از یار خویش
شد از جای و برجست و پنداشت اوست
گهی دست کردی چو زلفش دراز
که چون گیسویش در برآرد به ناز
نظر کردش اندر میان هیچ بود
به خورشید گفتی بر آن رخ متاب
مبادا که آزرده گردد ز تاب
که آهسته بر راه او می گذر
مبادا که چشمش که خوش خفته است
همان زلف مشکین که آشفته است
به آواز پایت در آید ز خواب
رود از حدیث تو ناگه به تاب
که من دورم ای دل ز جانان تو
تو با جان خوشی ای خوشا جان تو
تو نزدیکی ای دل بر آن دل گسل
مرا چاره ای کن که دورم ز دل
شب تیره اش دیده دمساز بود
ز سودای دل نامه ای زد رقم
سیاهی ز دل ساخت مژگان قلم