ای میوه رسیده ز بستان کیستی
وی آیت نو درآمده در شان کیستی
جان ها گرفته اند در میان ترا چو شمع
جانت فدا چراغ شبستان کیستی
هرکس به بوی وصل تو دارد دلی کباب
معلوم نیست خود که تو مهمان کیستی
جان ها به غم فروشده اندر هوای تو
باری تو خوش بر آمده ای جان کیستی
ای دل مشو ز عشق پریشان و جمع باش
اول نگاه کن که پریشان کیستی
غزل را چون بدید آمد فروداشت
برین قول ارغنون آواز برداشت
ای دل من بر سر پیمان تو
جان و دل من شده قربان تو
جان منی جان منی جان من
آن توام آن توام آن تو
عمر بدان باد فشانم چو شمع
چو شهناز این غزل بر چنگ بنواخت
صنم زد جامه چاک و خرقه انداخت
سهی سرو از هوا در جنبش آمد
زمین همچون سما در گردش آمد
به رقصیدن صنوبر وار برخاست
ز سرو و نارون زنهار برخاست
چنان شد بر زمین خورشید در چرخ
که شد بی خویشتن ناهید بر چرخ
هوا در جنبش آمد پرده برخاست
چو آتش ز آبگینه روی گلگون
ز خرگه عکس مه انداخت بیرون
ز عکسش بی سکون شد جان جمشید
بر آب افتاد گویی عکس خورشید
کمان بشکسته تیر از شست رفته
چو نرگس سرگران گشتش ز مستی
ملک را جام می چون سرنگون شد
ز می اطراف رویش لاله گون شد
شکر را گفت جم خیز و دریاب
که چون چشم خود از مستی است در خواب
چو خالش بستری افکن ز نسرین
چو بختش باش شب تا روز بیدار
شکر چون گل درآوردش به آغوش
غلامانش برون بردند بر دوش
شکر بالین خسرو ساخت زانوی
گل و بید و کنار آب و مهتاب
شکر بیدار و خسرو در شکر خواب
صبا برخاستی هر ساعت از جای
گهش بر سر دویدی گاه بر پای
ز سوسن ساخت سرو ناز را جای
گرفتش در کنار آب روان پای
از آن مجلس چو بیرون رفت جمشید
ز خلوت خانه بیرون رفت خورشید
خرامان کرد سیمین بیستون را
بخواند اندر پی خود ارغنون را
چو طاووسی روان در پی تذروی
نشست و ارغنون را پیش خود خواند
ز هر جنسی و هر نوعی سخن راند
نخستش گفت کاین مرد جوان کیست
چنین آشفته و شوریده از چیست
مناسب نیست این گوهر فشانی
برآنم کاین جوان بازارگان نیست
که در وی شیوه بازاریان نیست
که او دری است از دریای شاهی
بسی گفت این سخن با ارغنون ساز
نمی کرد ارغنون زین پرده آواز
ز مطرب ماه قولی راست می خواست
نمی گشت او به گرد پرده راست
از آن پس پیش خود شهناز را خواند
ازین معنی بسی با او سخن راند
به آواز آمد آن مرغ خوش آواز
جوابی داد خوش طاووس را باز
که ما مرغان بستان آشیانیم
حدیث قاف و عنقا را چه دانیم
اگر بخشی به جان زنهار ما را
کنیم این راز بر شه آشکارا
سخن ز آغاز تا انجام گفتند
چو بر جمشید مهرش گرم تر گشت
به خون گلبرگ او از شرم تر گشت
حدیثی چرب و شیرین بود و درخورد
به عمدا رو ترش کرد و فرو برد
چو سروی از کنار جوی برخاست
به قد خویش بستان را بیاراست
صنوبر وار در بستان چمان گشت
همی زد چون صبا گرد چمن گشت
در آن مهتاب می گردید خورشید
دو مطرب در پی اش بر شکل ناهید
چو گل بر ارغنون می کرد نازش
چو بلبل ارغنون اندر نوازش
گلش رنگ رخ از مهتاب می برد
به غمزه نرگسان را خواب می برد
نگاری دید زیبا رفته از دست
دو چشمش خفته بر برگ سمن مست
خطی بر لاله از عنبر کشیده
به خوبی لاله را خط درکشیده
در آب نیلگون افتاده مهتاب
مهی در آب و ماهی بر لب آب
ملک را خواست دادن زآن بشارت
به شکر کرد شیرین لب اشارت
که کم گو بلبلا کمتر کن آشوب
یک امشب خواب خوش بر گل میاشوب
ولیکن خفته است او خفته اولی
در آن مهتاب چشم انداخت بر شاه
نظر فرقی نکرد از شاه تا ماه
ولیکن داشت خسرو عنبرین فرق
نبود اندر میانش غیر این فرق
همه شب دیده اش خونبار بودی
شب تاری به مژگان لعل می سفت
ز آه و ناله اش مردم نمی خفت
همی گردید و چشمش خواب می جست
خیال خواب خوش در آب می جست
زدی بر دیده گفتی خواب مسمار
به پای خود چو دولت بر در آمد
همه چیزی به وقت خویش باید
که بیگه خواب نوشین خوش نیاید
چنین باشد چو باشد بخت خفته
سبک روحی نمود آن روح ثانی
ولیکن خواب کرد آن شب گرانی
نشاط انگیز سازی با نوا ساخت
به آواز حزین این شعر پرداخت
بخش ۴۰ - غزل - سلمان ساوجی | ناهید