بخش ۶۳ - غزل
سلمان ساوجیتو ای جان من ای بیمار چونی
درین بیماری و تیمار چونی
گلی بودی نبودت هیچ خاری
کنون در چنگ چندین خار چونی
ترا همواره بستر بود گلبرگ
گلا از جای ناهموار چونی
مرا باری خیال تست مونس
ندانم با که می داری تو مجلس
صبا با من همه روزست دمساز
ترا آخر بگو تا کیست همراز
نشسته در ره بادم به بویت
که باد آرد مگر گردی ز کویت
تو چون شمعی نشسته در شبستان
در آهن پای و در سر دشمن جان
من از شوق جمال یار مهوش
زنم پروانه سان خود را بر آتش
گه از حسرت زنم من سنگ بر دل
که دارد یار من در سنگ منزل
مگر آهم تواند کرد کاری
کند در خلوتت یک شب گذاری
مرادی نیست در عالم جز اینم
که روی نازنینت باز بینم
