بخش ۸۴ - قطعه - سلمان ساوجی | ناهیدبزمی که از نوای نوالش به بزم خلد
روحانیان نواله برند از برای حور
بزمی که مانده اند هم از یاد مجلسش
حوران بزم روضه فردوس در قصور
بود از فروغ باده و عکس صفای جام
سقف فلک ز زورق خور پر ز موج نور
می اندر جام زر چون زهره در ثور
قدح چون انجم و سیاره در دور
به زانو آمدی هر دم چمانه
نهادی چون قدح جان در میانه
نشسته چنگ بر یاد خوش دوست
از آن شادی نمی گنجید در پوست
ضعیف و ناتوان ز آنسان که گر باد
زدی بر وی زدی صد بانگ و فریاد
نشسته رود زن در کف چغانه
زدی بر آب هر دم صد ترانه
به هر نوبت که بشنودی سرودش
چو دم دادی مغنی ارغنون را
گشادی از دل جم جوی خون را
به زیر لب چو ساغر خنده می کرد
دل جم در درون خونابه می خورد
به قیصر چشم و گوش و هوش داده
میان شامیان از شام تا روز
چو شمع از پای ننشست آن دل افروز
چو از تاریک شب بگذشت پاسی
ز می قیصر لبالب خواست کاسی
به شادی شاه داد آن جام روشن
ملک را گفت شادی شاه مست است
به جامی باده کارش بار بسته است
ز یک سو شاه را بردند بر دوش
شه آن تاج و کمر جمشید را داد
ملک سرمست و شاد آمد به گلشن
نشست و پیش خود مهراب را خواند
حدیث رفته با او باز می راند
میی خوردی که آن مشکین ختام است
هنییا لک ترا این می تمام است
دگر کاین جامه کو پوشید در تو
نباشد سر این پوشیده بر تو
از آن جام می و این جامه تن
چو می شد دولت و کار تو روشن
چو شاه چین ز مشرق رایت افراخت
سپاه شام قیری پرچم انداخت
سخن زافتادن شهزاده برخاست
ملک جمشید عذر لنگ می خواست
که در مرد افکنی می بر سر آید
کسی با می به مردی برنیاید
هر آنکس کو کند با باده هستی
در آخر سر نهد در پای مستی
هنوز آن شه غریب است اندرین بوم
یقین دانم که امروز از خجالت
به ساقی گفت شاهنشه دگر بار
که خیز از می بیارا گلشن یار
هوای خانه دار از جام روشن
ز می ساقی چنان بزمی بیاراست
که از بزم جنان فریاد برخاست
چو دریا غوطه خوردی در دل وی
نهاد آن جام را بر دست جمشید
ز شادی خورد جم بر یاد خورشید
از آن دریا نمی نگذاشت باقی
دوم کشتی به شادی داد ساقی
چو چشم یار شادی بود مخمور
به سیماب کفش بر جام چمشید
ز مخموری تنش لرزان تر از بید
همی لرزید چون در دجله مهتاب
و یا از باد کشتی بر سر آب
به کام اندر کشید آن کشتی می
زد آن دریای آتش موج در وی
درون معده جای خود نمی دید
به ناکام از ره لب باز گردید
بساط مجلس از می شد دگرگون
سر اندر پیش تا ایوان خود رفت
خجل تا کلبه احزان خود رفت
وزیران را به سوی بزم شاهی
زمین بوسیده گفتند ای جهاندار
به لطف خویشتن معذور می دار
می اش کم ده که تاب می نیارد
ملک گفت اینچنین بسیار باشد
ازین معنی چه عیب و عار باشد
به معده لقمه ای داد او نه درخورد
نیفتادش قبول آن لقمه رد کرد
می اندک نیک باشد چون لب یار
که روح افزاید و عیش آورد بار
چو تاج چرخ تاجی نیز بر سر
دو جام زر چو ماه و مهر عذرا
دو قرابه پر از لولوی لالا
ز هر جنسی و نوعی برگی آراست
فرستاد و از آن پس عذرها خواست
پس آنگه جام شادی برگرفتند
همی خوردند می تا این می زرد
چو روی مشرق از وی لاله گون شد
ملک مست از بر قیصر برون شد
به مهراب جهان گردیده می گفت
که با ما اختر اقبال شد جفت
سعادت یار و دولت یاور ماست
می عیش و طرب در ساغر ماست
مرا خورشید طالع نیک فال است
ولیکن ماه دشمن در وبال است
به یاران باز گفت احوال داماد
که چون افتاد حال او ز بنیاد
ملک را گفت فارغ کن دل از غم
هر امیدی که دشمن دارد اکنون
به کلی خواهد از دل کرد بیرون
جهان را کار خواهد شد به کامت
سعادت سکه خواهد زد به نامت
بدین شادی همه شب باده خوردند
بدین امید دل را شاد کردند