رباعی شمارهٔ ۱
آمد سحری ندا ز میخانه ما کای رند خراباتی دیوانه ما برخیز که پر کنیم پیمانه ز می زآن پیش که پر کنند پیمانه ما
۱۱۳ شعر از سلمان ساوجی
آمد سحری ندا ز میخانه ما کای رند خراباتی دیوانه ما برخیز که پر کنیم پیمانه ز می زآن پیش که پر کنند پیمانه ما
من با کمر تو در میان کردم دست پنداشتمش که در میان چیزی هست پیداست کز آن میان چه بر بست کمر تا من ز کمر چه طرف بر خواهم بست
نی دولت آنکه یار غارت بینم نی فرصت آنکه در کنارت بینم ماهی که همه وقت ز دورت بینم عمری که همیشه در گذارت بینم
تا کی چو گل از هوا مشوش باشیم چند از پی آبرو در آتش باشیم چون جان عزیز ما به دست قدر است تن را به قضا دهیم و دلخوش باشیم
من باغ ارم بر سر کویت دیدم من روز طرب در شب مویت دیدم ابروی کج تو راست دیدم چو هلال فرخنده هلالی که به رویت دیدم