رباعی شمارهٔ ۴۰
تا ناله بلبلم به گوش آمده است دل با سر عیش نای و نوش آمده است رگ از تن خشک تاک برخاسته است خون در تن جام می بجوش آمده است
۱۱۳ شعر از سلمان ساوجی
تا ناله بلبلم به گوش آمده است دل با سر عیش نای و نوش آمده است رگ از تن خشک تاک برخاسته است خون در تن جام می بجوش آمده است
با لعل لبت شراب را مستی نیست با قد تو سرو را به جز پستی نیست ما را دهن تو نیست می پندارند با آنکه به یک ذره در او هستی نیست
در معرض رویت قمر آمد بشکست در رشته لعلت شکر آمد به شکست موی تو ز بالا به قفا باز افتاد ناگاه سرش بر کمر آمد به شکست
با آنکه دو چشم شوخ او عربده جوست در شوخی و دلبری خم ابروی اوست بالای تو چشم است که می یارد گفت با دوست که بالای دو چشمت ابروست
آن یار که بی نظیر و بی مانند است عقل و دل و جان به عشق او در بند است در یک نظر از مقام عالی جان را بر خاک نشاند و جان بدین خرسند است