رباعی شمارهٔ ۸۴
از جام توام بهره خمار آمد و بس وز باغ توام نصیب خار آمد و بس از هر چه در آید به نظر مردم را در دیده من خیال یار آمد و بس
۱۱۳ شعر از سلمان ساوجی
از جام توام بهره خمار آمد و بس وز باغ توام نصیب خار آمد و بس از هر چه در آید به نظر مردم را در دیده من خیال یار آمد و بس
رویت که ازو گرفت نیرو آتش از فتنه بر افروخت به هر سو آتش با روی تو در ستمگری زد پهلو زلف تو و کرد زیر پهلو آتش
دل خواستم از زلف سمن پوش تو دوش گفتا که چه دل دل که دل چیست خموش زلف تو اگر چه حال ما می ماند لیکن طرف دوش تو می دارد گوش
گل بین که دریدند همه پیرهنش کردند برهنه بر سر انجمنش در چوب شکافتند همه پیرهنش کردند به صد پاره میان چمنش
در راه بسر همی پوید شمع پروانه ای از حسن تو می جوید شمع تا ز آتش لعل تو سخن گوید شمع هر لحظه دهان به آب می شوید شمع