شمارهٔ ۱ - در نعت حضرت رسول (ص)
ای ذروه لامکان مکانت معراج ملایک آستانت سلطانی و عرش تکیه گاهت خورشیدی و ابر سایه بانت طاقی است فلک ز بارگاهت مرغی است ملک ز آشیانت کوثر عرقی است از جبینت طوبی ورقی ز بوستانت فرزند
۱۰ شعر از سلمان ساوجی
ای ذروه لامکان مکانت معراج ملایک آستانت سلطانی و عرش تکیه گاهت خورشیدی و ابر سایه بانت طاقی است فلک ز بارگاهت مرغی است ملک ز آشیانت کوثر عرقی است از جبینت طوبی ورقی ز بوستانت فرزند
ای صبحدم چه شد که گریبان دریده ای وی شب چه حالتی است که گیسو بریده ای از دیده زمانه روان است جوی خون ای دیده زمانه بگو تا چه دیده ای ای اشک گرم رو خبری بازده ز دل تا چسیست حال او ک
گر در خبیر به زور بازوی حیدر گشاد بس که ازین قلعه را سایه حی در گشاد هان که علی رغم بوم باز همایون ظفر از طرف چتر شاه بال زد و پر گشاد آنکه به یک زخم داو بازی نراد برد مهره پشت عدو
خنده ای زد دهنت تنگ شکر پیدا کرد سخنی گفت لبت لولوتر پیدا کرد طره از چهره براند از که آن زلف سیاه در سپیدی عذار تو اثر پیدا کرد به فدای گل رخسار تو با دام که او فستقی دایره ای گرد
دوستان روز وداع است فغان در گیرید دل به یکبارگی از جان و جهان برگیرید شمع خورشید به آه سحری بنشانید وز تف سوز جگر بار دگر درگیرید نیست جز چرخ بدین راهبر اختر بد ز آه دل راه بدین چر
جام صبوح می دهد نور و صفای صبحدم گویی آفتاب وش نور فزای صبحدم صبح رسید و می رود یکدمه ای که حاضر است از می و چنگ ساز کن برگ و نوای صبحدم خاست هوای صبحدم جان به تن پیاله ده هان که پ
کوس رحیل می زند ای خفته ساربان برخیز و زود رو که روان است کاروان هستی طمع مدار که با داغ نیستی کس درنیامدست به دروازه جهان صاف فلک مجوی که درد است در عقب نوش جهان منوش که نیش است د
ای زمینت آسمان عالم بالا شده در هوایت آسمان چون ذره اندر وا شده در هوای بارگاهت عقل و دین جان یافته در فضای پیشگاهت جان و دل والا شده باد صبحت خاک غیرت بر رخ جنت زده گرد فرشت آب رو
بر سرای کهنه دلگیر دنیا دل منه رخت جان بردار و بار دل درین منزل منه ساحل دریای جان آشوب مرگ است این سرای هان بترس از موج دریا بار بر ساحل منه حادثه سیل است خیل افکن گذارش بر جهان ب
ای سپهر آهسته رو کاری نه آسان کرده ای ملک ایران را به مرگ شاه ویران کرده ای آسمانی را فرود آورده ای از اوج خویش بر زمین افکنده ای با خاک یکسان کرده ای آفتابی را که خلق عالمش در سای