شمارهٔ ۵۳ - زبان حال امام برسر نعش برادر
ای علمدار به خون غوطه ورم کو علمت به سر خاک به نمود مکان از ستمت نظری سوی برادر بنما باز که باز جانی آید به بدن از نگه دم به دمت فرش سم فرس خصم شده پیکر تو عوض آنکه گذارن سر اندر ق
۷۷ شعر از صامت بروجردی
ای علمدار به خون غوطه ورم کو علمت به سر خاک به نمود مکان از ستمت نظری سوی برادر بنما باز که باز جانی آید به بدن از نگه دم به دمت فرش سم فرس خصم شده پیکر تو عوض آنکه گذارن سر اندر ق
چو نشد جناب زهرا از دور چرخ اختر قلب شکسته وی بعد پدر مکدر نگذشت یک دو روزی از رحلت پیمبر کاندر در سرایش افروختند آذر جای تسلی باب دید آن مه جهان تاب طوق طناب اصحاب اندر گلوی شوهر
هیچکس ایمن ز کید دهر دون پرور نشد هیچ سر در دار دنیا صاحب افسر نشد خلق می گفتند بهتر می شود کاندر جهان وین عجیب کز راستی بدتر شد و بهتر نشد ساغر عیش جهان سرشار اما هیچوقت هیچ کس را
چه شد که روز جهان تیره چون شب یلداست ز هر طرف به فلک از زمین خروش عزاست ز فرش کرده مسیحا ز نو به عرش عروج و یا هنوز زمان مصیبت یحیی است گرفته مرد و زن از هر طرف عزای حسین بلی عزای