شمارهٔ ۱ - کتاب التضمین والمصائب
گفت شاه تشنه کامان بر سر میدان عشق بر سر بازار جانبازان منم سلطان عشق وه چه خوش لذت بود در باده رخشان عشق بس که بنشسته است تا پر بر تنم پیکان عشق طایر پران شدم از طایر پران عشق هر
۱۷ شعر از صامت بروجردی
گفت شاه تشنه کامان بر سر میدان عشق بر سر بازار جانبازان منم سلطان عشق وه چه خوش لذت بود در باده رخشان عشق بس که بنشسته است تا پر بر تنم پیکان عشق طایر پران شدم از طایر پران عشق هر
اگر دستت رسد با همنشینی دو روزی خلوتی را برگزینی گل راحت به کام دل بچینی خوشا مستی و عشق نازنینی نه کیشی و نه آیین و نه دینی ترا کرده چنان خواب گران مست که جز خود کس ندانی نیست یا
ساقی بیا که دلبرم امروز در بر است می دهد که عشرت دو جهانم میسر است شام غمم به صبح سعادت برابر است بر دستم آن شبی که سر زلف دلبر است حقا که از هزار شب قدر بهتر است آن را که بار منت
یا رب نظری کن به من و چشم پر آبم کز بیم مکافات تو اندر تب و تابم اما کرمت برده ز دل خوف عذابم چندان بسر کوی خرابات خرابم کاسوده ز اندیشه فردای حسابم تا دام عطای تو بود بر سر راهم گ