شمارهٔ ۱
احسنت و زه ای نگار زیبا آراسته آمدی بر ما امروز به جای تو کسم نیست کز تو به خودم نماند پروا بگشای کمر پیاله بستان آراسته کن تو مجلس ما تا کی کمر و کلاه و موزه تا کی سفر و نشاط صحرا
۴۳۶ شعر از سنایی غزنوی
احسنت و زه ای نگار زیبا آراسته آمدی بر ما امروز به جای تو کسم نیست کز تو به خودم نماند پروا بگشای کمر پیاله بستان آراسته کن تو مجلس ما تا کی کمر و کلاه و موزه تا کی سفر و نشاط صحرا
در ده پسرا می مروق را یاران موافق موفق را زان می که چو آه عاشقان از تف انگشت کند بر آب زورق را زان می که کند ز شعله پرآتش این گنبد خانه معلق را هین خیز و ز عکس باده گلگون کن این اس
نور رخ تو قمر ندارد شیرینی تو شکر ندارد خوش باد عشق خوب رویی کز خوبی او خبر ندارد دارنده شرق و غرب سلطان والله که چو تو دگر ندارد رضوان بهشت حق یقینم چون تو به سزا پسر ندارد خوبی ک
آنی که چو تو گردش ایام ندارد سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد چون دانه یاقوت تو گل دانه ندارد چون دام بناگوش توبه دام ندارد بادی نبزد در همه آفاق که از ما سوی لب تو نامه و پیغام ندار
تا لب تو آنچه بهتر آن برد کس ندانم کز لب تو جان برد دل خرد لعل تو و ارزان خرد جان برد جزع تو و آسان برد کیست آن کو پیش تو سجده نبرد بنده باری از بن دندان برد زلف تو چوگان به دست آم