شمارهٔ ۹۶
آنکس که ز عاشقی خبر دارد دایم سر نیش بر جگر دارد جان را به قضای عشق بسپارد تن پیش بلا و غم سپر دارد گه دست بلا فراز دل گیرد گه سنگ تعب به زیر سر دارد پیوسته چو من فگنده تن گردد دل
۴۳۶ شعر از سنایی غزنوی
آنکس که ز عاشقی خبر دارد دایم سر نیش بر جگر دارد جان را به قضای عشق بسپارد تن پیش بلا و غم سپر دارد گه دست بلا فراز دل گیرد گه سنگ تعب به زیر سر دارد پیوسته چو من فگنده تن گردد دل
دلم با عشق آن بت کار دارد که او با عاشقان پیکار دارد به دست عشقبازی در فتادم که او عاشق چو من بسیار دارد دل من عاشق عشقست و شاید که از من یار دل بیزار دارد کرا معشوق جز عشقست از آن
آنرا که خدا از قلم لطف نگارد شاید که به خود زحمت مشاطه نیارد مشاطه چه حاجت بود آن را که همی حسن هر ساعت ماهی ز گریبانش برآرد انگشت نمای همه دلها شود ار چه ناخنش نباشد که سر خویش بخ
با من بت من تیغ جفا آخته دارد صبر از دل من جمله برون تاخته دارد او را دلم آرامگه ست و عجبست این کارامگه خویش برانداخته دارد صد مشعله از عشق برافروخته دارم تا صد علم از حسن برافراخت