شمارهٔ ۱۴۲
اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست درد ور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد ناشده بی عقل و جان و دل درین ره کی شوی محرم درگاه عشقی با بت و زنار گرد هر که شد مشتاق او یکبارگی آواره شد هر ک
۴۳۶ شعر از سنایی غزنوی
اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست درد ور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد ناشده بی عقل و جان و دل درین ره کی شوی محرم درگاه عشقی با بت و زنار گرد هر که شد مشتاق او یکبارگی آواره شد هر ک
معشوق مرا ره قلندر زد زان راه به جانم آتش اندر زد گه رفت ره صلاح دینداری گه راه مقامران لنگر زد رندی در زهد و کفر در ایمان ظلمت در نور و خیر در شر زد خمیده چو حلقه کرد قد من و آنگا
روزی بت من مست به بازار برآمد گرد از دل عشاق به یک بار بر آمد صد دلشده را از غم او روز فروشد صد شیفته را از غم او کار برآمد رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبر باز آن دو بهم کرد و خر
هر که در کوی خرابات مرا بار دهد به کمال و کرمش جان من اقرار دهد بار در کوی خرابات مرا هیچ کسی ندهد ور دهد آن یار وفادار دهد در خرابات بود یار من و من شب و روز به سر کوی همی گردم تا
دوش ما را در خراباتی شب معراج بود آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود بر امید وصل ما را ملک بود و مال بود از صفای وقت ما را تخت بود و تاج بود عشق ما تحقیق بود و شرب ما تسلیم بو