شمارهٔ ۲۲۹
دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی دیدم همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم کجا اصلی بود کاری که من سازم
۴۳۶ شعر از سنایی غزنوی
دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی دیدم همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم کجا اصلی بود کاری که من سازم
فریاد از آن دو چشمک جادوی دلفریب فریاد از آن دو کافر غازی با نهیب این همبر دو ترکش دلگیر جان ستان وان پیش دو شمامه کافور یا دو سیب بردوش غایه کش او زهره می رود چون کیقباد و قیصر پا
تا من به تو ای بت اقتدی کردم بر خویش به بی دلی ندی کردم از بهر دو چشم پر ز سحر تو دین و دل خویش را فدی کردم آن وقت بیا که من ز مستوری در شهر ز خویش زاهدی کردم همچون تو شدم مغ از دل
دستی که به عهد دوست دادیم از بند نفاق برگشادیم زان زهد تکلفی برستیم در دام تعلق اوفتادیم از پیش سجاده بر گرفتیم طاعات ز سر فرو نهادیم وز دست ریا فرو نشستیم در پیش هوا بایستادیم تن
ما عاشق همت بلندیم دل در خود و در جهان چه بندیم آن به که یکی قلندری وار می گیریم ار چه دانشمندیم از بهر پسر به سر بیاییم وز بهر جگر جگر برندیم ار هیچ شکار حاجت آید خود را به دو دست