شمارهٔ ۵۲
کار تو پیوسته آزارست گویی نیست هست زین سبب کار دلم زارست گویی نیست هست خصم تو بازار من بشکست و با خصم ای صنم مر ترا پیوسته بازارست گویی نیست هست تا به خروارست شکر لعل نوشین ترا در
۴۳۶ شعر از سنایی غزنوی
کار تو پیوسته آزارست گویی نیست هست زین سبب کار دلم زارست گویی نیست هست خصم تو بازار من بشکست و با خصم ای صنم مر ترا پیوسته بازارست گویی نیست هست تا به خروارست شکر لعل نوشین ترا در
ای ساقی می بیار پیوست کان یار عزیز توبه بشکست برخاست ز جای زهد و دعوی در میکده با نگار بنشست بنهاد ز سر ریا و طامات از صومعه ناگهان برون جست بگشاد ز پای بند تکلیف زنار مغانه بر میا
سبب عاشقان نه نیکوییست آفت دلبران نه مه روییست عشق ذات و صفات شرکت نیست بت پرستیدن از سیه روییست عشق هم عاشقست و هم معشوق عشق دو رویه نیست یکروییست مایه عشق بی نصیبی دان هر که گوید
نرگسین چشما به گرد نرگس تو تیر چیست وان سیاهی اندرو پیوسته همچون قیر چیست گر سیاهی نیست اندر نرگس تو گرد او آن سیه مژگان زهرآلود همچون تیر چیست گر شراب و شیر خواهی ریخته بر ارغوان
ماه رویا گرد آن رخ زلف چون زنجیر چیست وندران زنجیر چندان پیچ و تاب از قیر چیست گر بود زنجیر جانان از پی دیوانگان خود منم دیوانه بر عارض تو را زنجیر چیست گر شراب و شیر خواهی مضمر ان