شمارهٔ ۳۱۰
سنایی غزنویجانا ز لب آموز کنون بنده خریدن
کز زلف بیآموخته ای پرده دریدن
فریاد رس او را که به دام تو درافتاد
یا نیست تو را مذهب فریاد رسیدن
ما صبر گزیدیم به دام تو که در دام
بیچاره شکاری خبه گردد ز تپیدن
اکنون که رضای تو به اندوه تو جفت ست
اندوه تو ما را چو شکر شد به چشیدن
از بیم به یک بار همی خورد نیارم
زیرا که شکر هیچ نماند ز مزیدن
ما رخت غریبانه ز کوی تو کشیدیم
ماندیم به تو آن همه کشی و چمیدن
رفتیم به یاد تو سوی خانه و بردیم
خاک سر کویت ز پی سرمه کشیدن
در حسرت آن دانه نار تو دل ما
حقا که چو نارست به هنگام کفیدن
یاد آیدت آن آمدن ما به سر کوی
دزدیده در آن دیده شوخت نگریدن
ای راحت آن باد که از نزد تو آید
پیغام تو آرد بر ما وقت بزیدن
