شمارهٔ ۱۲۵
سنایی غزنویای یوسف نامی که همیشه چو زلیخا
جز آرزوی صحبت تو کار ندارم
یعقوب چو تو یوسفم اندر همه احوال
زان جز غم روی توفیاوار ندارم
دکان ترا جز فلک شمس ندانم
افعال ترا جز دل ابرار ندارم
بی شعر تو در ناظمه اندیشه نیابم
بی مدح تو در ناطقه گفتار ندارم
مقدار تو نزدیک من از چرخ فزونست
هر چند به نزدیک تو مقدار ندارم
آنجا که بود مجمع احرار ترا من
جز پیشرو سید احرار ندارم
چندانت به نزدیک من آبست که هرگز
من خاک قدمهای ترا خوار ندارم
من لطف ترا جز صفت باد ندانم
من قهر ترا جز گهر نار ندارم
گویی که مگر روی تو بختست کز آنروز
کان روی نکو دیدم تیمار ندارم
چون چرخ خمیده بو ما پیش هر ابله
گر برترت از گنبد دوار ندارم
چون نار ز غم کفته شود این دل اگر من
