بخش ۳۲ - حکایت
سنایی غزنویدوش ناگه نهفته از اغیار
یافتم بر در سرایش بار
مجلسش زان سوی جهان دیدم
دور از اندیشه و گمان دیدم
مجمعی دیدم پر از عشاق
جسته از بند گنبد زراق
چار تکبیر کرده بر دو جهان
گشته فارغ ز شغل هر دو جهان
باده از جام معرفت خورده
راه زان سوی شش جهت کرده
همه گویای بی زبان بودند
همه بی دیده نقش خوان بودند
ماجرایی که آن زمان می رفت
سخن الحق نه بر زبان می رفت
نکته ها رفت بس شگرف آنجا
درنگنجید صورت و حرف آنجا
صوت و حرف از جهان جسم بود
بهر ترکیب فعل و اسم بود
