بخش ۲۸ - فی ذکر دارِالبقاء
سنایی غزنویاجل آمد کلیدخانه راز
در دین بی اجل نگردد باز
تا بود این جهان نباشد آن
تا تو باشی نباشدت یزدان
حقه سر به مهر دان جانت
مهره مهر نور ایمانت
سابقت نامه ای به مهر آورد
وز پی تو به خاتمت بسپرد
تا ز دور زمانه خواهی زیست
تو ندانی که اندر آنجا چیست
سحی نامه خدای عزوجل
برنگیرد مگر که دست اجل
تا دم آدمی ز تو نرمد
صبح دینت ز شرق جان ندمد
سرد و گرم زمانه ناخورده
نرسی بر در سراپرده
تو نداری خبر ز عالم غیب
بازنشناسی از هنرها عیب
حال آن جای صورتی نبود
